همه ی پست های برچسب داستان

آموخته ام

آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم ، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد .

آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد .

آموخته ام که هرچقدر یک دوست ، خوب باشد گاهی پیش می آید که به من صدمه بزند ، پس باید به حرمت لحظه های خوبی که با هم سپری کرده ایم ، او را ببخشم .

آموخته ام که مهم نیست چه چیزهایی را در طول عمرم جمع کرده ام ، مهم آن است که چه افرادی در این دوران یار و یاورم شده اند .

آموخته ام که هرگز نباید عذر خواهی را با دلیل و بهانه هایی که می آورم خراب کنم .

آموخته ام که نباید داشته هایم را با بهترین های دیگران مقایسه کنم .

آموخته ام که باید به افرادی که دوستشان دارم احساس خود را بیان کنم، زیرا تضمینی نیست که تا ابد بتوانم آنها را ببینم .

آموخته ام که یا من باید رفتارهایم را کنترل کنم یا آنها مرا .

آموخته ام که احترامی که پول برای ما میخرد ، بی ارزش ترین چیز است .

من ، تو ، او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی ، به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی ، همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

ادامه ←

داستان کوتاه پسرک وظیفه شناس

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد . بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره . مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد !

ادامه ←

داستان آموزنده برادران مهربان

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم ! من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند .

 

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت !

ادامه ←

داستان کوتاه شب یلدا

شب سردی بود ، پیرزن بیرون میوه فروشی به مردمی که میوه میخریدن زل زده بود . شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت . پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه ، رفت نزدیک تر و چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود . با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه ، میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن ، برق خوشحالی توی چشماش دوید ، دیگه سردش نبود !
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ، تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد ، خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت ، دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت . . .
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان ، مادر جان !

ادامه ←

داستان جالب کریم خان زند و مرد درویش

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟
ادامه ←

داستان جالب سرهنگ ساندرس

سرهنگ ساندرس یک روز در منزل نشسته بود که در این میان نوه اش آمد و گفت : بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری ؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت ، گفت : حتماً عزیزم ، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرد و حتی در مخارج خانه هم می ماند .

 

شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت . در یکی از بندهای یک کتاب نوشته بود : قابلیت هایتان را روی کاغذ بنویسید . او شروع کرد به نوشتن ، تا اینکه ، دوباره نوه اش آمد و گفت : بابا بزرگ داری چه کار می کنی ؟
پدربزرگ گفت : دارم کارهایی که بلدم را مینویسم .
پسرک گفت : بابا بزرگ بنویس مرغ های خوشمزه هم درست می کنی .
درست بود ؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها میزد مزه مرغ ها شگفت انگیز می شد .

 

او راهش را پیدا کرد . پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد اما صاحب آنجا قبول نکرد ، دومین رستوران نه ، سومین رستوران نه ، او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصدوبیست و چهارمین رستوران ، حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند .

 

امروزه کارخانه پودر مرغ کنتاکی در ۱۲۴ کشور دنیا نمایندگی دارد . اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند ،
باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند .

طرز فکر دانشجویان جدید و ترم آخری

 

طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند.

جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوط به دانشجوی ترم آخری…
رییس دانشگاه
۱)مردی فرهیخته و خوشتیپ

۲)به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم، هیچ ذهنیتی ندارم
یک وعده غذای سلف
۱)بیفستراگانوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک

۲)چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز
کارت دانشجویی
۱)کارت شناسایی و هویت دانشجو

۲)تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است
خوابگاه
۱)محل استراحت و سرشار از شادی و نشاط

۲)مکانی برای همزیستی مسالمت آمیز با سوسک و موش
شب امتحان
۱)شبی برای دوره کردن درسی که در طول ترم خوانده شده است

۲)شبی که تا صبح باید مثل خر درس خوند
جزوه خوش خط دختر ها
۱)بمیرم از هیچ دختری جزوه نمیگیرم، من عادت دارم فقط جزوه خودمو بخونم

۲)طلای کاغذی
تقلب
۱)یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان

۲)تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان
مشروط شدن
۱)عمراٌ، من تو دبیرستان معدل کمتر از ۱۸ نداشتم

۲)نمک تحصیل در دانشگاه
وام دانشجویی
۱)کمک هزینه برای دانشجو

۲)مثل مهریه میمونه کی داده کی گرفته
ازدواج دانشجویی
۱)حرفش رو نزن من قصد ادامه تحصیل دارم

۲)کو؟ کجاس؟کسی رو سراغ داری برام؟
حراست
۱)ارگانی برای حفاظت از دانشجو از گزند خطرات

۲) ارگانی برای حفاطت از دانشگاه از گزند دانشجویان
دانشجو
۱)فردی که به دنبال علم آموزی و تولید علم است

۲)ها ایی دانشجو که وگفتی یعنی چه؟؟؟!!!!

زنی که از شوهرش تقاضای مرخصی کرد

می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.

همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند.

زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
شرح می نویسد:

” جناب ….. فرمانده محترم …
اینجانب …. همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید .”

” با احترام ….. همسر شما”

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

“سرکار خانم …
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود .”

فرمانده …”

خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدر و مادر را زده ، ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

استانداردهای خواستگاری در شب عید (خنده دار)

 نظر به این که در ایام عید و شادمانی آمار عروسی و خواستگاری به طرز شگفت‌انگیزی بالامی‌رود لذا گروهی از دلسوزان و کارشناسان خبره بر آن شدن تا جهت رفاه حال آن دسته از عزیزانی که این ایام را برای رفتن به خواستگاری انتخاب کرده‌اند پیشنهاداتی به شرح زیر مطرح کند. باشد که این دو نوگل شکفته به میمنت و مبارکی ازدواج کنند!

– زمان خواستگاری از نکات مهم و ضروری است که باید به آن توجه ویژه داشت و از آن‌جا که از روزگار قدیم تاکنون بیشتر افراد ساعات عصر و شب را برای خواستگاری انتخاب می‌کردند توصیه می‌شود که جوان یاد شده به شدت از رفتن به خواستگاری در این ساعات بپرهیزد، چرا که مد نیست و ممکن است به کنسل شدن وصلت بیانجامد.

لذا توصیه می‌شود برای این‌که هم خاص باشید و هم با یک تیر چند نشان بزنید ظهر یا ساعات اولیه صبح را برای خواستگاری انتخاب کنید. بدیهی است که گرفتن یک دست کله‌پاچه و یا یک کیلو حلیم درجه یک نیز لازم و ضروری بوده و دست و دل‌بازی فرد را می‌رساند.

– همچنین برخی از افراد به غلط توصیه می‌کنند تا از بردن افراد اضافه به مراسم خواستگاری خودداری کنید که این نیز سنت بی‌جایی بوده و با توجه به کمبود وقت در این ایام و همچنین دوباره کاری شدن لازم است که تا جای ممکن از افراد فامیل و دوستان و آشنایان برای این امر مهم دعوت به عمل آورید، چرا که ممکن است که خواستگاری روند خوبی را طی کند و وصلت صورت بگیرد که در این صورت می‌توانید مراسم عقد را هم همان جا برگزار کرده و در وقت خود و فامیل صرفه‌جویی کنید.

– ترجیحا از بردن شیرینی تر و گل مصنوعی خودداری نمایید، چرا که ممکن است وصلت سر نگیرد و واضح و مبرهن است که گل مصنوعی دوام بهتری دارد.

– برای صرفه جویی بیشتر در وقت و انرژی و همچنین مصرف بنزین بهتر است که مبلغ پیشنهادی مهریه را پیش از رفتن به خواستگاری برای خانواده عروس فکس کنید و در صورت موافقت راهی شوید. این کار علاوه بر کوتاه کردن زمان مراسم اصلی از خونریزی‌های احتمالی هم جلوگیری به عمل خواهد آورد.

– موقع رفتن به خواستگاری بوق نزنید و ترجیحا فلاشر ماشین را خاموش کنید.

– لازم به ذکر است که افراد باید قبل از رفتن به خواستگاری حداقل یک بار لباس مورد نظر را بپوشند و از میزان راحتی آن اطمینان حاصل کنند. این امر در مورد همه افرادی که راهی خواستگاری می‌شوند نیز صادق است. بدیهی است که پوشیدن یک دست گرمکن ورزشی ترجیحا نو به جهت نشان دادن روحیه ورزشکاری داماد در اولویت است.

– اوراق هویتی خود و خانواده درجه یک را به همراه داشته باشید.(به جهت صرفه‌جویی در وقت و انرژی)

لازم به ذکر است باقی توصیه‌ها در مراحل بعدی مطرح خواهد شد.