همه ی پست های برچسب خاطرات بامزه

خاطرات خنده دار

مادرم تو خونه داد زد و گفت كدوم الاغي ميوه خورد ظرفو نشست من:بابا بابا
مادرم:|
پدرم:((((
من:)))

“““““““““““

یبارم به دعــــوت دوستان تو یه همایش شرکــت کردم
وسط برنامه بهـــــم گیر دادند که میکــــروفونو بگیر برو روی صحــــنه هر آیتمی که دوســـــت داشتی، اجــــرا کــــن
هیچــــی دیگه مام رفتــــــیم رو سن میکرفونو روشن کردم
من: خب قبل از هر چیز میخواســــــــتم خیر مقدم ارض کنم حضــــــــورتونو تو این همایش
و بعـــــدم دلیل اینکه من الان اینجا حضــــور دارم اینکه ما امشــــــــب به قید قرعه به یکـــــــی از عــــزیزان حاضر در همایــــش یه دســــــتگاه اتومبیل اهدا خواهیم کرد
فقط
فقط کافیه شمـــاره پشت صندلیتونو به شمــاره پیامک 30021 ارســــــــال کنید
عاغا ملتــــو میگی همچی برمیگشتن این ور اونور صندلیا رو چک میکردن که نگو
یه 1 دیقه ی که گذشــــــــت هیچـی پیدا نکردن
منم ریلکـــــــس تو میکرفون گفتم: لـــیدیز اند جتلمنز شـووووخـــــی کردم باوا نکشین خودتونو
یهووو یکی ا اون تـــــه برگشت گف مگــــه نیای پایین بچـــه سوسول من میدونمو و تو
یکی دیگه از اون طرف یه پوست پرتقال پرت کرد بم مام جاخالی دادیم بخیر گذشت:دی
یکی دیگــــــــــشونم برگش گف: جوجه فشن تو اون بالا چه غلطی میکنی عاخه؟؟؟؟
هیچـــی دیگه هرچـــی میومد دستشون پرت میکردن طرف من
منم با یه نگاه معصومانه ا تو میکرفون گفتم:
»»»»غلــــــــــــــط کــــــــــــــردم«««««

“““““““““““

شرکت بودم دیدم خواهرم داره زنگ میزنه
گوشیو برداشتم دیدم با حالت آه و نـــــــــاله داره میگه آآآآآآآآخ مرررردم علیـــــرضا
تصادف کردم بیمارستانم با بابا بلند شو بیا فلان بیمارستان، حتـــــــــــــما با بابا بیای
هااااا ممکنه بخوان عملم کنن احتیاج باشه رضایت بده!!!!!!!!!!!!!
آقا مارو میگی مثل اسفند میپریدم بالا پایین اصلا نفهمیدم راه شرکت تا بیمارستان که
45 دقیقه طول میکشرو چجوری 10 دقیقه ای رف
تم، به بابام هم گفتم اونم بنده خدا
انگار فانتوم سوار شده باشه خودشو رسوند بیمارستان…
رفتیم دیدیم دارن از خواهرم “ام آر آی” میکنن یه پسره هم وایساده بیرون اتاق تا بابامو
دید افتاد به پای بابام که آقا ببخشید نفهمیدم، من تصادف کردم با دخترتون بابای ما هم
نه گذاشت نه برداشت زاااااااارت گذاشت تو گوش پسره…
همه این جریانات گذشت و خواهر ما هیچیش نبود دکترا گفتن سالمه هیچیش نیست!!
2 هفته بعد دیدیم پسره اومد خواستگاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کاشف به عمل اومد خواهرم با این پسره که الان دومادمونه دوست بوده بعد این کارو کردن
که منو بابام با پسره آشنا شیم نگیم چرا دوست پسر داشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی 1 دونه آدم سالم دورو بر ما نیست همشون خدارو شکر خولو چلن والاااااااااااااااا…

ادامه ←

خاطرات خنده دار

به جاااااان خودم راست میگم :
رفیقم سیم کارتش همراه اولِ . میخواست GPRS شو فعال کنه ، زنگ زد به اپراتور ، خانومه برداشت رفیقم گفت خانوم ببخشید جی پی آر اس همراه اول چجوری فعال میشه؟ خانومه برگشته میگه GPRS چیه؟!!! :O
من و رفیقم :'(
آبدارچی مخابرات 😐
کبوتر روی دکل همراه اول 😐

یه بار داشتیم با رفقا تو کوچه صحبت میکردیم یهو یکی از دوستام یه چی گفت ، منم پشت بندش میخواستم مثلاً یه حرف حکیمانه زده باشم گفتم ، عب نداره داداش این شتریه که در خونه ی همه تخم میذاره 😐
بچه ها :)))))
من L

يادش بخير…. سربازي رو ميگم…
اون ر‍ژه هايي كه مي رفتم و خيلي خوب مي گرفتيم اون موقع فكر ميكرديم ديگه گروهانمون تكه 😀
اون نگهباني دستشويي دادن رو :))
آقا هر كي سربازي كرده و ازش خاطره داره بكوبه لايكو

کلاس دوم ابتدایی بودم تو امتحان جمله نویسی معلم گفته بود با کلمه “اردک” جمله بساز منم نوشته بودم “پدر من اردک است”!!!!!!
معلم نامرد یه دست کتک بهم زد که چرا اینو نوشتم
اخه این انصافه؟

یه بار همسایه مون با پسرش که 12سالشه اومده بودن خونمون منم به شوخی به پسره گفتم خجالت نمیکشی با این سنت شبا جاتو خیس میکنی! اونم زد زیر گریه داد و فریاد به مامانش میگه چرا آخه به همه میگی!!!!
حالا مامانش میخواد منو با آى پی جی بزنه!!!
من:))))
تشک پسره:///
حس مادری:)()()()

یه سوپرمارکت نزدیکمون هست یکم باهاش صمیمی ام. این آقا خیلی تنبله و همیشه واسه رفع حاجت : نایلون فریزر، پشت یخچال،سطل آشغال!
یه بار رفتم مغازه اش دیدم یکی از اونا پر کرده! و یهو مادرزنش اومد و اونو دستش دید گفت نادر این چیه دستت. اونم دسپاچه شد و گفت یکی از آبمیوه ها قوطیش سوراخ شده بود پرش کردم تو این! اونم گفت پس بیزحمت بده ببرمش واسه بچه ها!
من پوکیدم از خنده زیرپوستی آقا نادرم تته /پته /سرخ سفید/ عرق و … گفت اینو خودم میخورم!!!! بیا یه دونه سالمش رو بدم
آدم چقدر میتونه تنبل باشه

اقا تو کلاس بودیم استاد فیزیک یه سوال اسون (در حد 2*2=4) پرسید که جوابش میشد “کوچکتر میشه”.همه درست جواب دادن من هم داد زدم استاد اینو خرم میدونه!بلافاصله یه بنده خدایی که تو باغ نبود گفت استاد بزرگتر نمیشه؟!یعنی کل کلاس رفت رو هوا!بنده خدا دو روزه دیگه سوال نمیپرسه:(((

پشت بوم خونه راتازه ایزوگام کردیم.امروز بارون گرفته داداشم میگه برو روپشت بوم ببین ایزوگاما درس کار میکنه یا نه…یه خرده نیگاش کردم میگه منظورم اینه که آب روش جمع میشه یانه…

یکی از عذاب هایی که معلم ریاضی ها سر امتحان به ما میدادن الگوریتم غربال بود.این لا مصب 3 ساعت وقت ما رو میگرفت اخر هم غلط از اب در میومد
ای حرص میخوردیم
ای حرص میخوردیم

سر كلاس ادبيات يكي از بچه به سخت گيري دبيرمون اعتراض كرد دبيره هم عصباني و جدي گفت وقتي با من حرف مي زني خفه شو
ما:-|

آقا تو بیمارستان بودیم
یکی از پرستارای نچسب اونجا اومد پیش یکی از همراهای مریضا
گفت ببخشید شغل شما چیه
اونم گفت مغازه دار هستم
پرستاره گفت آهااااااااا
گفتم شمارو یه جایی دیدم
شما سر خیابون حکیم فرزانه فروشکاه لباس زیر زنونه دارین
یارو گفت نه من تو طالقانی مغازه عرقیات دارم
و اینطوری شد ک تا چن روزی ک من بیمارستان بودم دیگه پرستاررو ندیدم
ینی واقعن هافذه طسویری پرصطاره در حد امراتوری روم بودا
ببخشید ک اشتباه املاعی دارم آخه نفصه شبه چمشام درصط نمیبینن
‏:)‏‎

یه روز تو مغازه بودم یه مشتری اومد خرید کرد موقع رفتن حواسم نبود داشتم با گوشی با پسر عمم صحبت می کردم قطع که کردم جای اینکه به مشتری بگم بازم به ما سر بزنید گفتم دفعه بعدی مادرت رو هم بیار
عمم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مشتری بعد از شنیدن گل واژه بنده^^^^^^^^^^
موبایل من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من در حال کتک خوردن (((((((((((((((((!
رییس صنف ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جنس فروخته شده به مشتری ))))))))))))))!
حق همیشه با مشتری است )))))))))))))))!
خلاصه یه هفته تو بیمارستان بستری شدم
نتیجه اخلاقی : به هر چی که اعتقاد دارید هیچوقت با موبایل تو محیط کار صحبت نکنید

رفیقم امسال دانشگاه قبول شده دو هفته نگذشته عاشق یه دختره ترم آخری شده عمق فاجعه اینجاست رفته به دختره گفته دیگه خوش ندارم بیای دانشگاه محیطش خرابه
من که دارم میرم انصراف بدم از دانشگاه
ینی ما چن سال دیگه با این نوابغ آمریکا رو زیر پا میزاریم بخدا

از روی عشق وعلاقه تصمیم گرفتم در رشته رویاهای نوجوونیم درس بخونم و یه لیسانس دیگه بگیرم .یادمه اون زمانا که دانشگاه میرفتیم بچه درس خونا نور چشم استاد و دانشگاه بودن .ما هم طبق روال اون موقع خفن درس خوندیم و هر چی اساتید گرانبها میپرسیدن سریع جواب میدادیم .جلسه اول و دو تحملم کردن بعدش از مدیر گروه گرفته تا اساتید سال اول تدریس حمله کردن به ماو منتظر کوچکترین سوتی که بکنندش بالش صدا خفه کن .خلاصه دیدم دارم میشم وسیله خنده وتفریح همکلاسیهای دهه هفتادیم دیگه تصمیم گرفتم سکوت کنم .سلامتی همه اساتید با سوادو دلسوز دانشگاه ما .از اون طرفم سلامتی بچه های اولای دهه شصت که حتی به اساتید بیسوادشون هم احترام میذارنو میتونن ازشون گاف بگیرن اما اینکارو نمی کنن .

سر کلاس دوم ابتدایی بچه ها داشتن خوشنویسی مینوشتن یهو یکی از بچه ها گفت خانوم دلم واسه خواهرم تنگ شده همش از سمنان که میاد میره خونه نامزدش نمیاد ما ببینیمش یهو یکی دیگه از اون طرف کلاس گفت بهش بگو زیاد نره خونه نامزدش تو دست و پا باشه .هر چند یکبار بره اونم وقتی دعوتش کردن .آیییییی نسل سوخته .هادی هدی.علی کوچولو.چاق ولاغر دیگه رسما برید بوق بزنید.

خاطرات خنده دار

پسر دایی هام داشتن با هم دعوا می کردن ، دایی ام که باباشون باشه!!اومده می گه بچه ها به خاطر من کوتاه بیایین.داداش کوچیکه برگشته به بزرگه می گه پدر سگ این دفعه رو به احترام بابا هیچی بت نمی گم وگرنه پدرت رو در می اوردم !!!
😐

 

رفته بودم مصاحبه براي استخدام!
ازم پرسيدن:
امسال سال چيه؟
گفتم: نهنگ!
پاشو برو بعدي بگو بياد!!!
اعصاب ندارنا . . .
مگه نهنگ نیست ؟:|

 

 

چن روز پیش رفتم آزمایشگاه که ازم خون بگیرن…
یه دختر فسقلی هم با مامانش اومده بود شاید 3 سالش بود … خیلی ریزه بود. خلاصه … صبح زود بود مردم همه یا مریض بودن یا خوابشون میومد کلا خیلی ساکت بود … یهو دختر کوچولویه به مامانش گفت : مامان این آقاهه ، خانوم دکتره !!!! :))))
دکتره دچار بحران هویت شد !! 🙂

 

یکی از آشناهامون با زنش اومده بودن خونمون زنش موهاشو رنگ روشن زده بود چی چی لایت میگن بهش
خلاصه کلی قرو فر اومد برا ما
مامانمم چقد ازش تعریف کرد ک چقد بهت میاد و مبارکت باشه
ک یهو‎
داداشم ک پنج سالشه اومد ن سلامی ن علیکی
گفت وااااااای خاله چرا موهات سفید شده
اونم ذوق مرگ شد گفت رنگش کردم حوشگل شدم خاله@؟
صامی هم گفت نه شبیه پیر زنا شدی منم خواستم درستش کنم مثلا
گفتم حرف راستو باید از بچه بشنوی
بیچاره خانومه رنگ پوستشم مثل موهاش سفید شد
از اون به بعدم خونه ما نیومدن

 

 

جاده شمال از وسط جنگل داشتیم رد میشدیم ک کلاهمو باد برد
گفتم بابا کلامو باد برد
گفت اشکال نداره پست میده
گفتم شوخی نکن میدونی چن خریدمش
پنجاه هزار تومن
بهو زد رو ترمز هممون رفتیم تو شیشه
یکی خوابوند تو گوشم
گفت بدو بیارش وای بحالت اگه خراب شده باشه
هی ی ی ی ی ی ی روزگار

 

اعتراف ميكنم دوران دانشجويي تو اتاق عمل يه مريض داشتيم كه اومده بود اپانديسشو عمل كنه،يه ترم پاييني اومد گفت مشكلش چيه؟
من:مشكل افتادگي قلب داره الان ميخايم قلبشو بزاريم سرجاش!
طفلك كلي تشكر كرد و رفت!
من:-)))))
سازمان جراحان اروپا :/
قلب و آپانديس :(((

 

نشسته بودیم سر کلاس یکی از این بچه خر خونای کلاس دم به ساعت از معلممون سوال میپرسید.خلاصه معلممون کلافه شد میخواست بهش بگه صبر کم میگم مگه شیش ماهه به دنیا اومدی؟گفت صبر کن مگه هفت ماهه زاییدی؟؟؟؟؟
یعنی کلاس عملا رفت رو هوا…..

 

یکی از شیرین ترین خاطرات دانشگاه :
یه روز ریاضی عمومی داشتیم و قرار بود همه تمرین حل کنیم و اون روز اتفاقاً هیشکی تمرین حل نکرده بود! وقتی استاد اومد تو کلاس تن همه میلرزید ! گفت : کی میاد اولین تمرین رو حل کنه؟ هیشکی دست بلند نکرد تا چند ثانیه و یه دفعه یکی دست بلند کرد و رفت پای تخته شروع کرد به حل همه تمرین ها!! استاد هم خوشش اومد و گفت یه نمره به تو میدم و بیست و پنج صدم به کل کلاس ، لیستو درآورد خواست نمره بذاره بهش گفت اسمت چیه؟!! …. میدونید چی شد؟ پسره مال کلاس ما نبود! همینجوری بیکاری اومده بود بشینه اونجا!! خلاصه اون 25 صدُمه موجب شفاعت ما شدش دیگه… 😉

 

یادش بخیر
وقتی کلاس اول دبیرستان بودم بچه ها واسه اینکه معلم نیاد کلاس بمب بدبو زدن به کلاس. بوی بد تمام راهرو و کلاسهای دیگه رو هم گرفته بود. ما هم شیمی داشتیم , معلم اومد گفت این نمیدونم نَم چی چیه و هیچ ضرری نداره و از این شِرّ و ورها
دیگه تا آخر زنگ نه خودش رفت و گذاشت ما بریم بیرون
یه وضی بود بیا و ببین

 

یه همسایه داشتیم به خانومش میگفت “منزل”.خانومش خونه ی ما بود اومده بود دنبال زنش. برادرم در باز کرد آقاهه گفت “منزل ما اینجاست؟” برادرم گفت نه منزل شما ته کوچه ست. بنده خدا در همه خونه هارو زده بود تا منزلش پیدا کنه

 

زمانى که ما مدرسه مى رفتیم، یک نوع املاء بود به نام ‘املاء پاتخته اى’ ، در نوع خودش عذابى بود الیم! براى کسى که پاى تخته مى رفت یه حسى داشت تو مایه هاى اعدام در ملاءعام.. و براى همکلاسى هاى تماشاچى چیزى بود مصداق تفریح سالم..
چه تفرحات ساتمی داشتیمااااااااااا

 

چند روز پيش تو ايستگاه ميني بوس وايساده بودم منتظر ميني بوس ، دوتا خانم هم اونجا بودند( البته بلانسبت خانمها ) بالاخره يه مينيبوس اومد وايساد ولي صندلي هاش پر بود يكي از اونا بدوبدو رفت سوارشه اون يكي گفت ولش كن بابا كي حال داره سر پا وايسه؟ اونم خيلي با اطمينان : تو بيا دوتا خر پيدا ميشه جاشونو بدن ما !!!!!!!
بازهم!!!!!
بلا نسبت بعضي ها خانم بودنا

 

یه بار یه پونصدی کهنه دادم به یه گدا بهم گفت اینو صندوق صدقات بندازی قبول نمیکنه عوضش کن!!
من 😐
گداهه ;))
بچه ی دونگ یی 😐

 

مامانم بهم زنگ زده.
من : جانم؟
مامانم : جانم نیست منم.!!!

خاطرات خنده دار

 توی دانشگاه یه پسره (ورودی جدید) اومد ازم راجع به دانشگاه و امکاناتش سوال کنه ، منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم اینجا خیلی داغونه و امکانات در حد زیر صفره و مطمئنم وسطای ترم از قبولیت تو این دانشگاه پشیمون میشی!!!
خدا میدونه الآن چه عذاب وجدانی گرفتم! یکی رو از زندگی و آینده و تحصیل کاملاً نا امید کردم… :'(

 

یادمه بچه که بودم یکی از عموهام توی شمال یه خونه توی یه باغ مرکبات داشت , ماهام منع شده بودیم از خوردن پرتغال و نارنگی های سبزش . بعد از ظهر که بزرگترا خواب بودن هر کدوم از بچه ها مسئول آوردن یه چیز میشد . یکی نمک,یکی چاقو,یکی ظرف.همه شب میرن دزدی ماها بعد از ظهرا میرفیم دزدکی پرتغال سبز میکندیم میخوردیم پوستشم خاک میکردیم یه شکلاتم میخوردیم تهش که بو پرتغال نده دهنمون.حرفه ای بودیم اون موقع!

 

تو عروسی یکی میخواست یکی رو بلند کنه برقصونه،
طرف دوست نداشت برقصه؛ انقدر بهش گیر داد باید برقصی که آخرش دعوا شد!

 

تو دستشویی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه….. بعد از 10 ثانیه گفت : سلام چطوری؟
منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟
دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟
عصبانی شدم گفتم:نه هنوز خودم کار دارم
یهو دیدم داره میگه:”من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیونه ای تو دسشویی داره جواب سوالای منو میده

 

معلمه اومده زل زده تو چشام.زور میزنه اسمم رو یادش بیاد!میگه:ام…ام..امی…
میگم:امیر مهدی!
میگه : صب کن!!..الان یادم میاد….صبر کن…تو علیرضا نبودی؟؟؟
خدایی واسه معلما یه تست هوش بذارن دیگه!!!

 

بچه که بودم زنگ زدم شرکت بابام گفتن با ورودی 115 تماس بگیر من قطع کردم زدم 115 گفت مرکز فوریت های درمانی بفرمایید یعنی به سرعت نور قطع کردم

 

 

قشـــنگ یادمه…
مهد کودک می رفتم و مامانم برام یه توپ پلاستیکی خریده بود و منم با کلی ذوق و شوق با دوستم (که اسمش مجید کوچولو بود) رفتیم توی کوچه توپ بازی کنیم. حین بازی بودیم که دوستم توپ رو شوت میکنه و میندازش توی یه وانت در حال حرکت!! منم داشتم با گریه دنبال وانته میدویدم!! 🙁 اما رفت که رفت… منم دیگه از اون به بعد با مجید قهر کردم. الآنم ازش خبر ندارم. امیدوارم هرجا هست سلامت باشه 🙂

 

برنج کیسه ای 50000تومن!!!!!!!!!!
یادش بخیر یه زمانی مامانم ازم میپرسید چند پیمانه بریزم واست؟؟؟
الان میگه چند دونه میخوری؟؟؟
منتظر یه مراسم عروسیی ترحیمی چیزییییم دعوتمون کنن یه دلی از عزا دربیاریم…..

 

 

يه رفيق داشتيم قديما،
عادت داشت تو دستشويي درس بخونه!:|

 

واقعی
این بازیگرای خارجی هستن 50 ساله شونه نگاه می کنی 25 ساله به نظر میان.اون وقت من با 24 سال سن با پسر عموم رفتم دانشگاه ثبت نامش کنم,طرف می گه اومدی آقا زاده رو ثبت نام کنی؟؟؟؟!!!
یعنی کلا برای چند دقیقه از زندگی نا امید شدم.

 

داريم صحبت ميكنيم خواهرم ميگه يه كاري ميكنم نه سيخ بسوزه نه جيگر! اين تحريم ديگه داره خطرناك ميشه، كباب را از حرفهامون هم حذف كرده!!!

 

 

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد داری؟ (چه ربطی داشت؟؟!!!
نوچ نوچ
بی سوادی؟
نوچ نوچ………پس تو خر من هستی!!!!!!!!!!!
و به این ترتیب ما بزررگ شدیم به صورت اسکول وار!
این یکیش خیلی خارجیه:
آن مان نباراندو دو اسکاچی
آنی مانی کلاچی!!!!
چه چیزایی میخونیم آآآآ
یعنی چی آخه؟

 

یادش بخیر یه زمانی 11.00یاalcatel با بند گردنی مینداختیم گردنمون با افتخار کلی پز میدادیم(فکرمیکردیم آخرپیشرفتو تکنولوژیم) . پسر همسایمون 10سالشه آیفون داره تازه ازشم ناراضیه بهترشو میخواد.

خاطرات بامزه

با بابام حرفم شده، می گه: واسه خاطر چهل تومن یارانه باید این الدنگ رو تحمل کنیم!

نشسته بودم سر کلاس، مامانم بهم اس ام اس داد: بابای بدبختت داره ترمی 700 هزار تومن برای دانشگاهت پول می ده، اون وقت تو سر کلاس گوشیتو چک می کنی ببینی کی SMS داده الاغ؟

نصف شبی خواب بودم دختر خاله ام 5 سالشه، اومده بیدارم کرده می گه خواب دیدم شرک (Shrek) داره منو می خوره. بعد با گریه می گه: برو CDش رو بیار بشکونیم!

خواب بودم، پسرداییم رفته سر وقت گوشیم، اسم خودش رو به Irancell تغییر داده، روز و شب بهم SMS می ده: مشترک گرامی روز جهانی معلولین ذهنی بر شما مبارک!

زن داداشم (که نو عروس هم هست) با عشوه به داداشم می گه: مهرداد! اگه چی بشه تو منو می بری طلاق می دی؟ داداشم خیلی جدی برگشته می گه: اگه سکه برگرده به همون 400 تومان!

با مامانم رفتیم مغازه تعمیرات تلفن که تلفن بی سیم خونه رو بدیم درست کنن. آقاهه تلفن زد به پریز، بعد با موبایلش زنگ زد که ببینه زنگ می خوره یا نه. تلفن که زنگ خورد مامانم به من گفت: این آقاهه شماره ما رو از کجا داشت؟

به خاله ام که در آمریکا زندگی می کنه با کلی ذوق و شوق گفتم: خاله! من خیلی دوست دارم بیام اون جا زندگی کنم. برگشته می گه: خوب این جا کسی رو داری بری پیشش؟

تلویزیون داره یه برنامه درباره علائم اعتیاد نشون می ده. هر علامتی که می گه، مامانم زیر چشمی با شک منو نگاه می کنه!

با دختر خالم رفته بودیم بیرون، نامزدش ما رو دید، اومد جلو گفت: این پسره کیه؟ دختر خالم هم اومد تریپ دفاع از من بیاد، گفت: هر خری که هست به تو چه؟

چند سال پیش چادر مادرم رو سرم کردم برای خنده… مادرم تا منو دید دستاشو رو به آسمون برد و گفت: خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دختر نشدی وگر نه هیچ کس نمی تونست تو رو شوهر بده با این دماغت!

دختر خاله ام به بچه اش برای این که شیرینی زیاد نخوره دندوناش خراب نشه گفته شیرینی ها رو شمرده ام، اگر یکیش کم بشه می زنمت. بچه هم وقتی همه خواب بودن رفته همه شیرینی ها رو نصفه گاز زده که تعدادش کم نشه! استعدادت تو حلقم!

بابام کچله. یه بار تو حموم به جای شامپو اشتباهی به سرش کف شوی شوما زده! بهش می گیم: پدر من! روی قوطی رو نخواندی؟ نوشته کف شوی شوما! می گه: چرا، خواندم، نوشته بود: “برای سطوح صاف”!

اخبار گفت چند نفر در سوییس کشته شدن، مامانم برگشته می گه: “آخی! طفلی ها دم عیدی چه بلایی سرشون اومد!”

عمه هام اومدن خونه مون، سه تایی دارن پشت سر مادرشوهرهاشون حرف می زنند. دلم واسه مامانم می سوزه که نمی تونه تو بحثشون شرکت کنه!

دارم غر می زنم: “این چه قیافه ایه من دارم؟”
عمه ام می گه: غصه نخور، زشتا خوش شانس ترن!

دایی بابام (خدا بیامرز) وقتی ما رو نصیحت می کرد، می گفت: وقتی پدر مادراتون بهتون یه حرفی می زنند، تو روشون بگین چَشم، ولی تو دلتون بگین: کشک!

خاطرات بامزه

داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب می کردیم. یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توی کارتون درآورد، نگاهش کرد و زد زیر خنده! گفت: می دونی این چیه؟ این رو خریده بودم هر وقت معدلت ۲۰ شد بدم بهت، حیف واقعا! خاک تو سرت!

داداشم داشت نماز می خوند، من هم داشتم آهنگ گوش می دادم، دیدم وسط نماز بلند گفت: “الله اکبر”. فکر کردم شاید صدای موزیک زیاده، یه کم کمش کردم، یک دقیقه بعد دوباره گفت: “الله اکبر”. فکر کردم شاید باز هم حواسش رو پرت می کنه، کلاً موزیک رو قطع کردم.
نمازش که تموم شد، می گم چرا این قدر “الله اکبر” می گفتی؟
گفت: منظورم اینه که از این آهنگ خوشم نمیاد، بزن آهنگ بعدى!

یارو می ره سمعک بخره، فروشنده می گه: همه مدلی داریم، از هزار تومانی تا یک میلیون تومانی. طرف می پرسه: هزار تومانیه چه طور کار می کنه؟ فروشنده می گه: این اصلا کار نمی کنه، فقط مردم با دیدنش بلندتر حرف می زنن!

نشستم پای کامپیوتر، بابام می گه باز تو اینترنتی؟
این قدر نرو تو اینترنت، بدبخت! سرطان می گیریا!
می گم چه سرطانی؟
می گه سرطان زخم باسن!

داداشم می گفت: امروز صبح وایسادم کنار خیابون، تاکسی بگیرم، یه لکسوز کنارم وایساد. ما رو می گی، خودمونو جمع و جور کردیم… با خودم گفتم بابا تو این شهر هم پیدا می شن کسانی که جلوی ما پسرا ترمز کنن که یهو در باز شد و دیدم مامانه شلوار بچه شو کشیده پایین می گه جیش کن پسرم جیش کن آفرین!

همیشه فکر می کردم اگر این دکمه قرمزهای روی میله اتوبوس رو بزنی، اتوبوس می ایسته! خیلی دقت می کردم دستم بهشون نخوره!

یادمه بچه که بودم، یه بار تصمیم گرفتم وقتی بزرگ می شم با خانم “آلیسا” توی شعر “آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا” ازدواج کنم!

به دوستم می گم تو چرا هم زن داری هم دوست دختر؟
می گه: مگه تو وقتی تلویزیون تو خونه ات داری، سینما نمی ری!
واقعا توی عمرم یکی این طوری قانعم نکرده بود!

یه بار جوگیر شدم، یه پیرمرد کور رو به زور از خیابون رد کردم، دیدم یه چیزایی می گفتا… شلوغ بود توجه نکردم. اون ور خیابون با عصا زد منو، گفت: احمق! اون جا منتظر پسرم بودم!

توی رستوران بین راهی رفتم دستشویی دستمو بشورم، مسئول دم دستشویی موقع خروج می گه: آقا! 200 تومن می شه.
من: من فقط دستمو شستم…
اون: پس برگرد برو توالت بعد بیا 200 بده!
دستمو کردم جیبم 200 تومن بهش دادم، می گه: “نه! باید بری دستشویی حتما!”
می گم: چرا؟
می گه: من مال حروم از گلوم پایین نمی ره!

سال آخر دانشجویی که تو بیمارستان میلاد کشیک بودیم یه شب یک نفر رو آوردن اورژانس که دریل رفته بود تو شکمش و یه قسمت هایی از روده آسیب زده بود.
جریان از این قرار بود که این بنده خدا برای عروسی که دعوت بوده یه کمربند نو خریده بوده که سوراخ کمربند براش تنطیم نبوده این بنده خدا هم تو حالتی که کمربند تو شلوارش بوده می خواسته با دریل سوراخ بزنه که…
اون شب کل اورژانس از خنده روده هاشون باد کرده بود!

یه بار تو یه جمعی بودم، مامانم زنگ زد، گفت یه سوال می پرسم، اون جا تابلو نکن، فقط با آره یا نه جواب منو بده… گفتم: بپرس. گفت: اوضاع اون جا چه جوریه؟!

سر جلسه امتحان، یکی از بچه ها به استاد گفت: “استاد! نخوندیم، اگه می شه یه کمکی بکنید.”
بعد استاد دست کرد تو جیبش، یه 200 تومانی در آورد، گذاشت رو دسته صندلی طرف و رفت! دهن طرف باز مونده بود ما هم داشتیم می ترکیدیم!

تا زمانی که بزرگ شدم و فهمیدم “وجه نقد” یعنی پول، فکر می کردم بانک پر از “بچه قنده” که به مردم می دن!

گوشی مامانم زنگ می زنه، هر چی می گرده تو کیفش پیدا نمی کنه… می گه فکر کنم جا گذاشتم!

یه همسایه داشتیم به خانمش می گفت: “منزل”. خانمش خونه ما بود. اومد دنبالش. برادرم در را باز کرد. آقاهه گفت: “منزل ما این جاست؟” برادرم گفت: “نه، منزل شما ته کوچه است.”
بنده خدا در همه خونه ها رو زده بود تا منزلش رو پیدا کنه!