همه ی پستها در فانتزی های من …

فانتزی های من

یکی دیگه از فانتزیام اینه که
بچه دار بشم اسمشو بذارم پرچم و بفرستمش پُشت بوم !
بعد همسرم بگه عزیزم پرچم کجاس ؟
منم بگم پرچم بالاس !
بعد دو تایی کلی حال کنیم ! 😀

یکی از فانتزی هام اینه که این مسعود روشن پژوه  رو بندازم تو یک استخر پر از تمساح و بعد بگم حالا بیا بیرون.یک و یک و یک ، دو و دو دو سه و سه 😐

یکی از فانتزیام اینه که
یه فامیل داشته باشیم اسمش سروش باشه
بعد بچه دار شه بگم : سروش منتشر کرد 😆
ادامه ←

فانتزی من اینه

فانتزی من اینه که ی بارم که شده روغن توی ماهی تابه رو خالی کنم و تخم مرغا همراش نریزه

خداییش خیلی عذاب آوره، بعضی وقتا تا 2 روز افسردگی میگیرم

……………………………….

 

فانتزي من اينه كه داييم يه پسر داشته باشه كه اسمش ” علي ” باشه بعد هر وقت مي خوام تو خونه در موردش حرف بزنم چون خيلي علي تو فاميل داريم بگم “علي دايي”. بعدشم ذوق مرگ بشم.

 

……………………………….

 

فانتزی من اینه که مدیرمون بچه شو یه روز بیاره مدرسه…یوهاهاهاهو

……………………………….

ادامه ←

فانتزی های من …

یکی از فانتزیام اینه که :
بابام ساعت ۴ صبح بیدارم کنه و بگه : پاشو سحره !
منم بیدار شم !
و به خوبی و خوشی سحری بخورم !
شما مشکلی داری !؟
چرا تو حریم خصوسی مردم دخالت می کنی آخه 😐

یکی از فانتزیام اینه که
اسم بچم رو بذارم سپنتا !
وقتی خانوم معلمشون صداش میکنه سپنتا !
کل بچه های کلاس یک صدا بگن ۱۵ تا 😆
😐

یکی از فانتزیامم اینه شام املت داشته باشیم بعد با گوشیم *۱۱۱# رو بگیرم املتمون تبدیل به پیتزا شه !
الان تابلوئه شام املت داریم ولی خطم همراه اولِ یا بیشتر توضیح بدم ؟ 😐

ادامه ←

اس ام اس و جوک داغ فانتزی جدید

ﯾﮑﯽ دیگه ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺮﻡ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﺑﻌﺪ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺑﺮﻑ ﻭ ﺑﻮﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﭘﺎﻡ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﻢ ﺣﺮﮐﺖ کنم و ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﮕﻢ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ول کنید و ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﯾﺪ … ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﮕﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮﺭﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻦ ﺑﮕﻢ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﯾﺪ … ﻣﻨﻮ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﺪ … ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺮﻥ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺬﺍﺭﻥ …
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﮔﻤ بشن ﻭ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﻭﺣﺸﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺣﻤﻠﻪ کنه ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻓﺮﺍﺭ کنن و ﻣﻮﻗﻊ ﻓﺮﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﮔﯿﺮ کنن ﺑﻌﺪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﯾﻪ ﺷﻠﯿﮏ ﺑﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺍﻭﻥ ﺻﺤﻨﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺩ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﯾﻪ ﭘﺎﯼ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ …
خورشید ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯿﮑﻨﻪ !
اصغر فرهادی برو از خدا بترس …
.
.
یکی از فانتزیام اینه که وقتی اعصابم خورده بزنم مخاطب خاصمو لهش کنم بعد پلیس بیاد منو بگیره بندازه زندان ، منم از زندان فرار کنم در حین فرار از پشت تیر بخورم و از هوش برم و وقتی به هوش میام ببینم روی ویلچر نشستم و از دماغ به پایین فلج شدم که درس عبرتی بشه برای سایرین !
.

ادامه ←

فانتزی های من

یکی از فانتزیام اینه که :
قبل مرگم وصیت کنم هرکی تو مراسم ختمم گفت :
” خدابیامرزتش ، راحت شد ”
با لبه ی سینیه حلوا بکوبن دهنش اونم راحت شه بیاد پیش من !
والا ، اصاب مساب ندارما !

 

 

 

 

یکی از فانتزی هام اینه که :
چندتا زن با هم بگیرم ، بعد خعلی با هم مهربون و همدل باشن هی صداشون کنم عَیالات متحده !
از همین الان هم میتونید منو مرده فرض کنید :lol:

 

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که :
شکست عشقی بخورم ، در حد ایران ، مالدیو !
بعد با یه پاکت سیگار ( ترجیحا مارلبورو قرمز پایه بلند ) بیفتم تو خیابونا ( بی ام دبلیوم تعمیر گاهه ) و همین جوری قدم بزنمو و سیگار بکشم !
بعد یکی‌ بیاد از من به پرسه آقا آتیش داری ؟!
منم بگم تو دلم عآره !
بعد یارو سیگارش رو بیاره سمت دلم که روشن کنه !
منم بهش بگم ، عـــه آغآ اینجارو ، بابات پشت سرته !
بعد تا یارو برگشت ، برم تو افق محو بشم !
وقتی هم میرم افق از مغاز یه بسته تیغ ( ترجیحا تیغ تیز ) بخرم ، برم پیش مجید خراطها !

 

ادامه ←

فانتزی های من

ﺩﺳﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺍﮐﺴﭙﻠﻮﺭﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺒﻨﺪﻣﺶ ، ﺯﺩ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻢ ﮔﻒ ﻣﯿﺒﻨﺪﯼ ؟
ﺍﺻﻦ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺍﺷﮏ ﺟﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﻭﺩ ! ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﺎﺳﺘﻢ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﺰﺕ ﮐﻨﻢ @
ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺳﯽ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﺤﻮ ﺷﺪ . . . 😀

یه فانتزی دارم توی یه مهمونی بزرگ سر شام یهو تلفنم زنگ بزنه ، گوشی رو وردارم بعد کلی حرف زدن بگم این حرفا چیه اقای وزیر مگه پول منو شما داریم ما ، با اقای رییس جمهورم حرف بزنید اگه صلاح میدونن من این چند ملیارد رو وارد بازار کنم ، من همه جوره حاضرم به دولت کمک کنم . تو این بحران ارزی ، بعد بگم به خانم بچه ها سلام برسونید . تلفنو قطع کنم ، بعد به مهمونا که با دهان باز دارن منو بگا میکنم بگم ببخشید اقای وزیر بعد موقع زنگ زدن ، احمد جون بی زحمت اون کاسه ترشی رو بده یکم ازش بکشیم ، ( نکته : چون سر شام هستیم نمیتونم شامو ول کنم برم افق )
از قدیم گفتن : فانتزی سالم در بدن سالم 😆

یکی از فانتزیام اینه که برم چین افق چینی وارد کنم بعد هرکی خواست تو این افقا محو شه نتونه خیط شه بعد من در حالی که خنده میزنم تو افق واقعی محو شم !

ﺁﻗﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﯾﺎﻡ ﻫﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ :
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺎﻟﺘﻮﯼ ﻣﺸﮑﯽ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺯﯾﺮ ﺑﮕﯿﺮﻩ !
ﺑﭙﺮﻡ ﭘﺮﺗﺶ ﮐﻨﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺭﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻡ، ﺑﻌﺪ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻣﯿﺸﻢ ، ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ . . .
ﻣﻨﻢ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﯾﺴﻤﻮ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺳﺮﻣﻮ ﯾﮑﻢ ﺑﭽﺮﺧﻮﻧﻤﻮ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻤﻮ ﺑﮕﻢ ﯾﻪ ﺭﻫﮕﺬﺭ !
ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﺤﻮ ﺷﻢ 😀

یادش بخیر بچه بود یکی از فانتزیام این بود که وقتی گریه میکنم مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف پرت می شد ، باشم ولی افسوس 😀

ادامه ←

فانتزی های من …

یکی از فانتزیام اینه که ازدواج کنم ، بچه دار شیم ، بچمون دختر باشه ، اسمشو بذاریم گیتا ، بعد با زنم دعوا کنم و جول و پلاسش رو که خواست جمع کنه بره خونه باباش بهش بگم : هرچی میخوای ببری ببر ، فقط گیتارو با خودت نبر !

 

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که برم توی عروسی غریبه و موقعی که عروس میخواد بعله رو بگه یهو از وسط جمعیت داد برنم: نهههههههه باهاش ازدواج نکن ، من هنوز دوستت دارمممم . . .
بعد فامیلای دوماد جنازمو ببرن سمت افق ! :|

 

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که :
برم امریکا تو جلسه معرفی شرکت کنم .
همین وسط ها ی جلسه گوشی Glx ام زنگ بزنه
منم بگم Sorry و به راحتی گوشی رو از جیبم در بیارم و در حالی که بقیه دارن به من میخندند یهو گوشی یکی شون زنگ بزنه ولی هر کاری کنه گوشی جدید Apple اش از جیبش در نیاد . منم یه پوزخند بزنم و در حالی که بقیه دارن به با تعجب به من نگاه میکنند و میگند Wait , Wait ! تو افق ناپدید شم !

 

 

 

 

من یه غلطی کردمُ قضیه فانتزیُ افقُ واسه بابام تعریف کردم ؛
.
.
.
حالا هروقت اَزَش پول میخوام، میره تو افق محو میشه ! :|

 

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که :
اسم بابا رو بنویسم واسه کنکور بعدش هی بهش بگم ” درس بخون !! ” :|

 

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که دختر همسایمون تیر بخوره بعد سریع با هلیکوپتر برسونمش بیمارستان ( :دی ) بعد دکتر بگه : اوه خدای من ! این گروه خونیش خَـعلی کم یابه ! بعد پرستار با قیافه ی عاشوفته به دکتر بگه دکتر نبضش ضعیف شده باید هرچه زود تر بهش خون برسونیم بعد مادر دختر همسایمون شروع کنه به گریه کردن , پدرش به دکتر بگه دِ عـاخه لامـــــصب یه نگاهی به دور و بَـرت بـنداز ! دخترم داره جون میده ! بعد دکتر داد بزنه بزنه کسی نیست این فداکاری رو انجام بده !؟ بعد من در حالی که دارم هلیکوپترو خاموش میکنم و سوییچشو در میارم , از هلیکوپتر بیام بیرون و با یه لبخنده ملیح آستینمو بزنم بالا به دکتر بگم بیا بزن :دی بعد پدر دختر همسایمون با لبخند بگه چرا دیر کردی داماده گــُلم ؟ :) بعد من برم توی عٌـتاق عمل بعد که دختره بهوش اومد بگه ، پس عشق من کوش ؟ بعد باباش از پنجره به افق خیره بشه و لبخند رضایت بگه ، متاسفانه باید بگم به خاطـره ها پـیـوست
روحـش شاد … :(

 

 

 

 

عاقا ریا نباشه !
.
.
.
ما یه ویلا تو افق داریم :))))

 

ادامه ←