همه ی پستها در داستان جالب

داستان جالب ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ و زمستان

ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻳﺎﻻﺕ ﻣﺘﺤﺪﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻱ ﺍﺯ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ : ﺁﯾﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ ؟
ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻮﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ : « ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﺑﺮﯾﺪ ﻫﯿﺰﻡ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﯿﺪ ‏»
ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ‏« ﺁﻗﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﻪ ؟ ‏»
ﭘﺎﺳﺦ : ‏« ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺎﺩ ‏»، ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻫﯿﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ‏« ﺷﻤﺎ ﻧﻈﺮ ﻗﺒﻠﯽ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ‏»
ﭘﺎﺳﺦ : ‏« ﺻﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ‏»
ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺍﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﯼ ﻫﯿﺰﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ : ‏«ﺁﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻄﻤﺌﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﻪ ؟ ‏»
ﭘﺎﺳﺦ : ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﮕﻢ ؛ ﺳﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﻌﺎﺻﺮ !
ﺭﯾﯿﺲ : ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ؟
ﭘﺎﺳﺦ : ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺩﺍﺭﻥ ﻫﯿﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ !
ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﺴﺒﺐ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ . . .

متن عاشقانه حس با تو بودن

تو…
روزهاست که می اندیشم….به تو..تو که تمام وجودم شدی
تویی که به یکباره وناخاسته پا به زندگیم گزاشتی و….تمام اتفاقاتی که نباید می افتاد افتاد…
مهرت انچنان در دلم ریشه دواند که گمان میکنم تمام شریان های قلبم بانام تو میتپد…طوری دلدادهی هم شدیم که برایمان درکنار هم بودن مهمتر از ابرو وحرف دیگران بود…
تو همه ی مردانگیت را به پایم ریختی و من تمام دخترانگی ام را
در اوج باتو بودن ترس از دست دادنت دلم رامیلرزاند…ترسی مبهم که حالا معنیش را میفهمم…
خوشبختیه ما کم رنگ و کم رنگ تر شد…طوری که روز های شوم زندگیمان فرارسید…
روز هایی که از ترسش محکمتر در آغوش گرمت فرو میرفتم وعاجزانه تر عطر مردانگیت را میبلعیدم…
من…! تو…!دوواژه بیگانه که روزی یگانه معشوق یکدیگر بودیم…
سخت است مرور خاطراتی که با تک تکشان زندگی کردی…در لحظه لحظه شان غرق بودی و سخت تر از ان تلاش برای کاری ناشدنیست…برای فراموشی خاطرات…
فراموشی حرف ها و قولهایمان …فراموشی آینده ای که با عشق خود در رویا هایمان ساخته بودیم…
آری…
روز های شیرین زندگیمان تلخ شد…
چه بیرحمانه مارا از عشقمان جدا کردند…عشقی که برای بنا کردنش سختی ها کشیده بودیم…وچه مظلومانه از عشق دست کشیدیم…
چه راحت سرنوشتمان به دست باد سپرده شد…

سخت است مردی غرورش را لکه دار کند برای حفظ عشقی که به فنا رفت
برای زندگی ای که انتظارش را میکشید اما نابود شد…
و سخت تر از ان حال و روز دختریست که زندگیش راتمام شده میداند…
آری سخت است همه ی وجودت را پس بزنی
نه اینکه دلزده باشی نه،پس زدنی که به صلاحش باشد
وچه سخت است شکسته شدن غرور مردت راببینی (:newcry: )
روز های بی من…روز های بی تو…
گزشت و گزشت و چه سخت گزشت…
حالا که هردو پشیمانیم میگویم….
دلم کودکانه بهانه ات را میگیرد…کودک است دیگر…دلیل و منطق سرش نمیشود…تنها تو را میخواهد
قول تو را به او داده ام…برگرد تا در مقابلش بد قول نباشم…
مجنون من لیلی ات عاشق تر از همیشه دوستــــــــــــت دارد…!

آموخته ام

آموخته ام که نمیتوانم کسی را وادار کنم دوستم بدارد اما میتوانم خود را به فردی دوست داشتنی تبدیل کنم ، بقیه اش به آن فرد بستگی دارد .

آموخته ام که جلب اعتماد دیگران همچون ساختن برج بلند شیشه ای است که ساختن آن سالها طول میکشد اما تخریبش فقط چند لحظه زمان میبرد .

آموخته ام که هرچقدر یک دوست ، خوب باشد گاهی پیش می آید که به من صدمه بزند ، پس باید به حرمت لحظه های خوبی که با هم سپری کرده ایم ، او را ببخشم .

آموخته ام که مهم نیست چه چیزهایی را در طول عمرم جمع کرده ام ، مهم آن است که چه افرادی در این دوران یار و یاورم شده اند .

آموخته ام که هرگز نباید عذر خواهی را با دلیل و بهانه هایی که می آورم خراب کنم .

آموخته ام که نباید داشته هایم را با بهترین های دیگران مقایسه کنم .

آموخته ام که باید به افرادی که دوستشان دارم احساس خود را بیان کنم، زیرا تضمینی نیست که تا ابد بتوانم آنها را ببینم .

آموخته ام که یا من باید رفتارهایم را کنترل کنم یا آنها مرا .

آموخته ام که احترامی که پول برای ما میخرد ، بی ارزش ترین چیز است .

داستان آموزنده جدید مانع پیشرفت

 

جهان هر کس به اندازه‌ی وسعت فکر اوست !
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :
دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این شرکت بود درگذشت .
شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه ساعت ۱۰ دعوت مى‌کنیم .
در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند
امّا پس از مدتى ، کنجکاو مى‌شدند که چه کسی مانع پیشرفت آنها در شرکت شده .
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند
و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌ زد و زبانشان بند مى‌آمد . . .
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد ، تصویر خود را مى‌دید .
نوشته‌ اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود :
تنها ۱ نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم خود شمایید .
شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید .
زندگی شما وقتی رئیستان ، دوستانتان ، والدینتان شریک زندگیتان تغیر کنند تغیر نمی کند .
زندگی شما وقتی تغیر میکند که شما تغیر کنید .
جهان هرکس به اندازه ی وسعت دید اوست پس زیبا بیندیش . . .

متن روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری ؟
غافلگیر شدیم ، چتر نداشتیم ، خندیدیم ، دویدیم و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم .

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌ بینی‌ اش را کرده بودی، چتر آورده بودی ، من غافلگیر شدم ، سعی می‌ کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود . . .

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند ، حوصله نداشتی سرما بخوری ، چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری ؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم .
تنها برو !

متن کوتاه عاشقانه عشق شیرین

فرهادوار پای عشقمان خواهم ایستاد شیرینم . این بارآخر قصه ازبیستون بوی درد هجران نخواهد آمد . دست تمام خسروان را از قصه کوتاه خواهم کرد .
باش تا دنیارابه تماشای عشقمان بنشانم
باش تا کودتا کنیم و داستان را از آغاز تا پایانش تحریف کنیم
باش تا معنای عشق در فرهنگ لغت ها بشود من و تو
و باش تا و صلمان یادگاری شود سخت تر از بیستون که هزاران سال سیلاب هیچ روزگاری نتواند ردش رابشوید .

من ، تو ، او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی ، به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی ، همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

ادامه ←

داستان کوتاه پسرک وظیفه شناس

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد . بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره . مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد !

ادامه ←

متن های عاشقانه و زیبا

هیچوقت نفهمیدم اونی که دوسش دارمو چه جوری نگه دارم . . . ؟!

وقتی خیلی خیلی خیلی کوچیک بودم ، شیشه شیرم رو خیلی دوست داشتم ! برای همین هیچوقت از خودم جداش نمی کردم و همیشه تو دستم بود ، اما یه روز از دستم افتاد و شکست .

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارمو نباید همش تو دستم بگیرم چون ممکنه از دستم بیفته و بشکنه !

یکم بعد از اون ، توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم ، برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن ! اما صبح ک بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن !

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه !

ادامه ←

داستان آموزنده و جالب تخته سنگ

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد !

 

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد .
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و . . .

ادامه ←