متن عاشقانه حس با تو بودن

تو…
روزهاست که می اندیشم….به تو..تو که تمام وجودم شدی
تویی که به یکباره وناخاسته پا به زندگیم گزاشتی و….تمام اتفاقاتی که نباید می افتاد افتاد…
مهرت انچنان در دلم ریشه دواند که گمان میکنم تمام شریان های قلبم بانام تو میتپد…طوری دلدادهی هم شدیم که برایمان درکنار هم بودن مهمتر از ابرو وحرف دیگران بود…
تو همه ی مردانگیت را به پایم ریختی و من تمام دخترانگی ام را
در اوج باتو بودن ترس از دست دادنت دلم رامیلرزاند…ترسی مبهم که حالا معنیش را میفهمم…
خوشبختیه ما کم رنگ و کم رنگ تر شد…طوری که روز های شوم زندگیمان فرارسید…
روز هایی که از ترسش محکمتر در آغوش گرمت فرو میرفتم وعاجزانه تر عطر مردانگیت را میبلعیدم…
من…! تو…!دوواژه بیگانه که روزی یگانه معشوق یکدیگر بودیم…
سخت است مرور خاطراتی که با تک تکشان زندگی کردی…در لحظه لحظه شان غرق بودی و سخت تر از ان تلاش برای کاری ناشدنیست…برای فراموشی خاطرات…
فراموشی حرف ها و قولهایمان …فراموشی آینده ای که با عشق خود در رویا هایمان ساخته بودیم…
آری…
روز های شیرین زندگیمان تلخ شد…
چه بیرحمانه مارا از عشقمان جدا کردند…عشقی که برای بنا کردنش سختی ها کشیده بودیم…وچه مظلومانه از عشق دست کشیدیم…
چه راحت سرنوشتمان به دست باد سپرده شد…

سخت است مردی غرورش را لکه دار کند برای حفظ عشقی که به فنا رفت
برای زندگی ای که انتظارش را میکشید اما نابود شد…
و سخت تر از ان حال و روز دختریست که زندگیش راتمام شده میداند…
آری سخت است همه ی وجودت را پس بزنی
نه اینکه دلزده باشی نه،پس زدنی که به صلاحش باشد
وچه سخت است شکسته شدن غرور مردت راببینی (:newcry: )
روز های بی من…روز های بی تو…
گزشت و گزشت و چه سخت گزشت…
حالا که هردو پشیمانیم میگویم….
دلم کودکانه بهانه ات را میگیرد…کودک است دیگر…دلیل و منطق سرش نمیشود…تنها تو را میخواهد
قول تو را به او داده ام…برگرد تا در مقابلش بد قول نباشم…
مجنون من لیلی ات عاشق تر از همیشه دوستــــــــــــت دارد…!

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !