شعر عاشقانه شب یلدا

در همین حسرت که یک شب را کنارت ، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خست ، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح ، دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فال تا آمد مرا گفتی که دیگر ، مرده دل
وز همان جا تا به امشب ، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نبود
من ولی در حسرت بُردی ، خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !