شعر عاشقانه دستای تو

ای که بی تو خودمو ، تک و تنها می بینم
هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو ، پر درد و غصه بود
قصه‌ ی غربت تو ، قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه ، داره عمر منو آتیش میزنه . . .

تو برام خورشید بودی ، توی این دنیای سرد
گونه‌ های خیسمو ، دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاس ، اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده ، لب قصه‌ های خوب

من که باور ندارم ، اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا ، پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده ، خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها ، گریه ها مو ندیده

یاد تو هرجا که هستم با منه ، داره عمر منو آتیش میزنه . . .

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !