دلنوشته های عاشقانه

دوست من !
مفرد باش ولی با هر کسی جمع نشو . . .

هیس سـاکت !
فریادت را بی صدا کن
بغضت را نوش جان کن
و اشک هایت را پنهان . . .
اینجا هیچکس به فکر دیگری نیست
هــمه در تکاپوی خواسته های خویش هستند
و برای رسیدن به مرادشان از تـــو هم میگذرند شک نکن . . .

پروانه شدن و بال زدن برای شمعی که برای دیگری میسوزد و آب میشود
جز پشیمانی حاصلی ندارد . . .

بانوی سرزمین من حواست را جمع کن !
به بعضی از مرد ها که میگویی : ” دوستت دارم ”
پادشاهی می شوند از تکبر و کوهی می شوند از غرور و از همه بدتر تو برده خود می پندارند . . .
از تو بهره کشی می کنند !
دلت را میشکنند و هنگامی که کاملا در این ره فرسوده شدی ترکت میکنند و می روند ، بی آنکه حتی یک بار هم برای دلخوشی به تو بگویند : ” دوستت دارم ” . . .

سرد است . . .
و در همه جا آغوش جواب نمیدهد !
گاهی با یک ” حرف ” میشود کسی را گرم کرد . . .

آبی چشمانت عجیب مواج است
با نــگاه به آن ها هــوس شنا میکنم !
شنایی که آخرش به آغوش تو ختم شود
و تـــو باشی غـــریق نجات تــمام لحظاتم . . .

در این فصل سرد
به یک ” گرما ” نیاز داری و به یک ” تلخی ” !
گرمای آغوش معشوقت . . .
و تلخی عطرش که عجیب آرامت میکند . . .
بیزارم از آن هایی که
” محبت ” را در غـــرورشان حبس میکنند . . .

گویا پاییز هم از رفتنت مبهوت شده . . .
ابرهایش دیگر چون گذشته نمی بارند ،
میترسم از اینکه آن ها هم مثل من
بغضشان را در سکوت حبس کرده باشند . . . 🙁

آن لبان سرخ رنگت را غنچه کن . . .
پر پر کردنش با من . . . !

باران که می آید
به خودت میرسی
عطر تلخ بویت را میزنی و سر قرار میروی !
امروز زیر باران جشن است
او دلبری میکند و تو مدام نـــازش را میخری !
دستش را محکم میگیری . . .
آرام در آغوشت محوش میکنی
و او گرم میشود از این همه احساس . . .
او هم دزدکی نــگاهت میکند ، دختر است دیگر !
و برایت لبخند میزند
لبخندی به کوچکی و شیرینی قند !
و آن جاست که قند در دلت آب میشود . . .
او میشود تمام آرامــشت . . .
و تو میشوی پـــناهگاهـش . . .
به راستی که جشن زیبایی خواهد بود در زیر قطرات بلورین باران . . .

ای مـــرد
باور کن گاهی بی تــفاوت بودنت همان بی غیرتی ست . . .
و این را به خاطر بسپار که هیچ زنی
مرد ” بی تفاوت ” را دوست نخواهد داشت . . .

سالهاست لباس چرکین اما به ظاهر پر زرق و برق ” غرور ” را بر تن خود کرده ای
و با آن در خیابان های شهر قدم میزنی . . .
سرت را میگیری بالا و دیگران را به تمسخر نگاه میکنی
به خودت افتخار میکنی که مقاوم هستی
غافل از آن که در سینه ات سنگی ست به جای قلب . . .
خوشحال مباش روزهای آفتابی ات مدتی بعد ابری میشود !
روزی میرسد که غرورت جلوی چشمانت له میشود
و در اوج تنهایی دلت تمنای محبت و عشق را کند . . .
اما دیگر خیلی دیر شده است
کسی نیست که با تو هم قدم شود و احساسش را خالصانه با تو تقسیم کند . . .
و تو
از این لذت دوست داشتن بی نصیب میمانی و حسرت میخوری . . .
آری آن موقع است که درک خواهی کرد ” غرور ” زیاد هم خوب نیست . . .

مرد را با ” نیاز ” میشناسند
و زن را با “ناز” . . .
و چه مکمل زیبایی ست ناز در کنار نیاز . . . !

گاهی این  تضاد ها و تفاوت ها موجب ” علاقه ” بین دو نفر می شود و تقابل این تفاوت ها و تضاد ها گاهی به کلمه ی شیرین ” تفاهم ” ختم می شود . . .

میگویی گاهی دور بودن برای بیشتر نزدیک شدن لازم است ، و من با خوشحالی دور می شوم ز تو تا مدتی . . .
بی خبر از آنکه دیگر نزدیکی ای وجود نخواهد داشت . . .
چه سخت پذیرفتم این را و چه ساده رد شدی از من . . .

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !