خاطرات خنده دار

همکلاسیم باهام کل داشت گفتم حالتو میگیرم.
گفت نمیتونی
منم یه روز سر کلاس شلوغ استاد هم بود از این سر کلاس صداش زدم مهدی نامزدی کردی نمیخوای شیرینی بدی؟
خلاصه هیچ مجبور شد همه رو دعوت کنه بوفه دانشکده..اینا هم خو مث وحشیا تا تونستن همه چی خوردن تازه یه چیزایی هم ورداشتن واسه بعد
فک کنم ورشکست شد طرف
چنین مخی هستم من!!!!

 

بچه بودم بابام گفت بشین موهاتو آلمانی بزنم. گند زد تو سرم مجبور شد از ته بزنه بعدش گفت طوری نیست حالا آمریکایی شد!!!
من:|

 

وایییییییییی اینی که میگم آخر آبروریزیه.
قبلنا که آیفون تصویری نبود یه بار نزدیک عید زنگ خونمونو زدن من برداشتم گفتم کیه؟؟
گفت مامور شهرداری هستم میشه عیدی مارو بیارین؟؟!!
حالا صدای این بنده خدا کپی صدای پسر داییم بود.منم فکر کردم داره دستم میندازه.خیلی با ناز برگشتم گفتم:
ببببببببببببببببببللللللللللللللللللله
چرا نمیشه.بفرمایید تو در خدمت باشیم
اون بنده خدا هم با خنده گفت:خیلی ممنون مزاحم نمیشیم
حالا من بلند تو خونه داد میزنم مامان امیر اینا اومدن.مامانم رفت دم در اومده میگه ندااااااااااااا اینا که مامور شهرداری بودن.بنده خداها از خنده وسط کوچه دارن زمینو گاز میزنن!!!!!!!!!!!!!!!
قیافه من :-d
قیافه مامانم به خاطر داشتن دختری مثل من:-(
قیافه مامورین زحمتکش شهرداری:))))))

رفته بودیم خونه پسرداییم اینا.پسر دائیم داشت با آب و تاب درباره استخری که به تازگی رفته بود صحبت میکرد.
صحبتهای گرانبهایش:آره آقا داشتم میگفتم این استخری که رفتم عالی بود.همه چی داشت.
سنو هم داشت.
من:جااااااااااااااااااااااااااان!!!
داداشم:اااااااااا؟؟!! هادی مگه حامله هستی ما نمیدونستیم
من:منظورت سونا بود دیگه:))))))
زن پسر داییم:عزیزم بیا کارت دارم
کل فامیل در اون :))))))))
پسر داییم:((((

عاغاااااااااااااا مدیونتم اگه دروغ بگم
بچه که بودم وقتی کارتون با خانمان رو نگاه میکردم منظورم تیتراژه شروعش هاااااااااااااا
بعدش میدویدم تو کوچه دنبال این قاصدکا میگشتم تا منم پرواز کنم
ما کجا با این عقلمون و این دهه هشتادیا کجاا

میخوام یه اعتراف بکنم
بچه که بودم یه چلوکبابی نزدیک خونمون بود تابلو زده بود: “چلوکباب تختی”
من فکر میکردم چون کوبیده رو بادست تخت میکنن حتما منظورش از چلوکباب تختی کوبیده ست!!!
مخی بودما!!!!!!!

اقا من واسه تموم استادا دانشگاه اسم گذاشته بودم ی استاد داشتیم سیبیلای بلندو تاب خوردی داشت که بهش میگفتم سیبیل قشنگ
ی بار یک نمره میخواستم که باید بهم میداد رفتم جلوش خواستم بگم اقای محمدی)اسم اصلیشه(از دهنم در رفت گفت اقای سیبیل قشنگ کل سالن دانشگاه رفت رو هوا اون ی نمره هیچ که نداد فرداشم سیبیلشو زد!!!!

چند وقت پیش یکی از فامیلامون واسمون کارت عروسی بچه اشو آورد. منم خودم تنها خونه بودم,کارتو بهم داد و گفت خوشحال میشم تشریف بیارین سرافرازمون میکنین. منم گفتم: اگه قابلتون بدونیم تشریف میاریم. زنه همچی چششو واسم سفید کرد که از ترس مردم.
چیه خوب ? خیر سرم خواسم مودبانه حرف بزنم

یادش بخیر بچه بودیم تو ماشین خوابمون می برد هر چی صدامون می کردن خودمونو می زدیم به نشنیدن که بابامون مجبور شه تا دم تختمون بغلمون کنه ببره. چه حالی میداد!

یاردش بخیر
از طرف مدرسه یه بار ما رو بردن سینما.. اونم فیلم “رنگ خدا”
الان که فکرشو میکنم میفهمم چرا نسل ما به افسردگی رسیده… :(((((

با رفیقم که اسمش مهدی تو مترو بودیم . این رفیقم (خیلی مرض داره) رفته این زنگ های مترو که می زنی میتونی با راننده صحبت کنی رو زده میگه : آقا در و بزن اومدم قبض آب و بنویسم !!!!!!
فقط این و بگم که واگنی که ما توش وایساده بودی رفت رو هوا !!!!!!!!!!!

سوار اتوبوس شده بودم داخلش به حدي شلوغ بود که آدم کنسرو ميشد بعد تو اين شلوغي يه نفر سوار شد که يه کوله پشتي کوهنوردي هم پشتش بود که با هر دست انداز کوله طرف ميخورد تو سينم يعني ميخواستم تو اون لخظه خرخره طرفو بجوم* کيا تو اتوبوس مثل من با اين آدمهاي بي فرهنگ برخورد کرده بزنه لايکو

قبلنا میرفتی یه مرکز خرید کمه کمش یه قیمت میگرفتی الان انقدر گرونه جرات نمیکنی قیمتشو بپرسی .
نه خدایی

رفته بودم ماموریت ،بعد از یه ماه که برگشتم بابامو تو فرودگاه دیدم با پیرهنِ مشکی!
ترسون لرزون رفتم جلو گفتم :
سلام ! چی شده بابا ؟
گفت : هیچی …!
گفتم : ترو خدا …جانِ من راستشو بگو !
گفت : مامانت …
بعدش یه مکثِ طولانی کرد!
همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت :
اَه پاشو بابا توام شورشو درآوردی !
مامانت همه ی لباسارو شسته بود؛فقط همینو داشتم بپوشم …

تازگیا مامانم با پشه ها صحبت میکنه….دیدم داره میگه: اینجا چیکار میکنی پا شو برو بیرون دیگه خستمون کردی…..!میگم:مامان با منی….؟میگه :نه بابا با پشه ام…منو میگی همینجوری موندم:-! فکر کنم یه چند روز دیگه ازشون کرایه خونه ام بگیره…..! خوب چه کاریه مادر من بزن بکششون دیگه…..! 🙂

2 دیدگاه در "خاطرات خنده دار"

  1. فاطمه گفت:

    یه روز رفتیم دانشگاه کارگاه مصالح ساخت داشتیم……….آقا استاده کیلید کرد برین تو دانشگاه بگردین هرچی آشغاله جمع کنین بیارین تو کلاس باهاش یه ماکت از یه حجم حالا یا بی شکل یا با شکل بسازین…………ماهرچی التماس کردیم استاد یه کار دیگه بهمون بگو اصن تاثیر نداشت حالش خوش نبود اونروز………از شانس ما دانشگاه اونروز پر از دانشجو بود………..ینی با این تیپ خوشکل باید آشغال جم میکردی…..تو عمرم عین اونروز سرافکنده و تحقیر نشده بودم…..خدا بذاره پسرای دانشگاهووو که اون روز حسابی عقده هاشونو خالی کرده بودن…تا یه هفته میدیدنمون میخندیدن….جالب اینجاس کارگرا دلشون واسمون سوخت میومدن بهمون آشغال میدادن می گفتن واس شما لازمش نداریم یه جور نیگا میکردن دوس داشتن 90درجه دولا شیم واس تشکر…..اونروز ازین که یه دانشجو معماریم به شدت شرمسار شدم….

  2. sajad گفت:

    خخخخخخخخ خیلی باحال بود

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !