خاطرات خنده دار

به مامان بزرگم بلال تعارف كردم، گفت ميل ندارم، هي اصرار اصرار گفت: مادر جان نمي خورم،..
كلا گير داده بودم، يهو ديدم دندون مصنوعيشو از دهنش درآورد نشون داد و گذاشت سر جاش…
تا حالا همزمان قانع و ضايع نشده بودم…

دیروز تو خیابون خواستم دوستم رو صدا کنم
به شوخی صداش کردم دکـــــــــتر
همه برگشتن نگاه کردن
اون موقع فهمیدم که 80 درصد مردم این کشور اگه چیزی تو اعتماد به نفس از من حقیر زیادتر نداشته باشن چیزی کمتر هم ندارن

سال دوم دبیرستان سرکلاس داشتیم نارنگی میخوردیم
که معلم داد زد کی داره سر کلاس نارنگی میخوره خجالت نمیکشین واقعا ؟
منم اومدم خود شیرینی کنم گفتم خانم شاید ویییییییار کرده
آخه حرفه بدی نزدم نمی دونم چرا تا 3 روز سرکلاس رام نداد و هر دفعه منو میدید میگفت بی حیا

بچه که بودم میرفتم بالای سکو تو حیاط دمپایی پلاستیکی های تو حیاط رو میریختم وسط حیاط
یه نخ بر میداشتم بش سیم میزدم
مینداختم طرف دمپایی ها که بگیرمشون
به جای ماهیگیری دمپایی گیری میکردم
بچه بودم دیگه

بچه که بودم میخواستم برم اب بخورم یا دستشویی همه ی چراغا رو روشن میکردم از شدت ترس
یعنی همه ی خونه از نور لامپ ها بیدار میشدن
تا صبح فحش میدادن بم.

به بابام میگم باون میاد میگه با کی میاد میگم باون میاد میگه کی با کی میاد میگم عجبا باون مییاد میره نگاه میکنه میبینه داره بارون میاد امده میزنه پس کلم میگه ادم باش !!!

پسر خالم فردا تولدشه
بهش گفتم منو دعوت نمیکنی
گفت اتفاقا برنامه چیدم فردا بریم رافائل جشن بگیریم
حالا نمیدونم پول کادوشو از کجا بیارم
ای لعنت بر زبون بی محل
‏‎:)

آغا ما یه روز میخواستیم بریم دستشویی(توالت ما تو حیاط بود) همینجوری تو حال و هوای خودم بودم که یهو دیدم تو کوچه ام و درو بستم رو خودم!!
هی! یادش بخیر از ترس بابام که بیدارشه و بزنتم تا صبح تو کوچه موندم…(شلوارمم خیس خیس شده بود)…

یه سوال محاسباتی داشتیم معلم فیزیک گفت می تونین از ماشین حساب گوشیاتون استفاده کنین بعد رفت بالا سر خرخون کلاس گفت تو گوشی نداری؟ اونم گفت نه
معلم گفت خاک تو سرت اینا همشون دوست دخترم دارن!
خرخون کلاس؟؟؟:(
کلاس !:)
سازمان سنجش[erorr]

يادش بخير اون زمانا آخر تفريحمون اين بود كه بعد از انجام تكاليف با اشاچي باشيم…

یکی از سرگرمی های من که در دوران طفولیت میریختم این بود که ته ماژیک ها در بیارم فیلترشو بندازم تو آب تا رنگ پس بده :)))))))))))
لامصب نمیدونی چه حالی میداد !!

تو تاکسی بودم دختر بغل دستی ام خواب بود یه حرکتی انجام داد ماورا .
چشاش بسته بود بعد عینکشو از رو چشاش برداشت ها کرد با گوشه مانتوش پاک کرد دوباره گذاشت سرجاش
فک کنم طفلی خوابش داشت کیفیت hd شو از دست میداد

مامانم فشارش افتاده بود بردمش درمونگاه سرم زدن به دست راسش ده دقیقه بعد دستشو کج کرده بود خونش برگشت تو لوله سرم ،گفت به دکتر بگین این یکی دستم پرشد سرم بزنه تودست بعدی! قرن کامپیوتره!!!

یکی از جالب ترین خاطراتم اینه که وقتی دوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتیم؛ دبیر ماهم کمی آلزایمر داشت!!!!
زنگ خورده بود همه ورقه هاشونو میدادن منم تو اون شلوغی زود ورقه رو گذاشتم تو کیفم!!!
جلسه ی بعد دبیرمون گفت ورقه ی تورو پیدا نکردم منم کلی اعتراض کردم که چرا؟!!!!! آخرش دبیره ازم معذرت خواهی کرد که ورقمو گم کرده و یه 20 مجانی به خاطر اشتباه خودش بهم داد!!!!!!
خداییش الان عذاب وجدان گرفتم
به سلامتی همه ی دبیرها صلوات!!!

یه رفیق دارم قبلا تو خوابگاه دانشگاه که بودیم شبها زود می خوابید ما هم موقع خواب اذیتش می کردیم.
یه شب هی ما مهتابی رو روشن می کردیم این خاموش می کرد، چند بار که این کار رو انجام دادیم یکدفعه پاشد خیلی عصبانی و با جذبه گفت: اگه فقط دو بار دیگه، فقط و فقط دو بار دیگه مهتابی رو خاموش کنید من می دونمو شما!
بعدا ازش پرسیدم چرا گفتی دوبار دیگه نگفتی یه بار؟
گفت : چون مطمئن بودم بازم روشن می کنید می خواستم ضایع نشم!

تا حالا هم زمان سر دو کلاس نشستین که حضورت هم بزنن خیلی حال میده اگه نمیدونی و ترم اول هستی بدون اول سر کلاس اون استاده که حضور میزنه برو بشین حضور خوردی یه ربع بعدش جیم شو و یه رربع آخر برو سر اون کلاس که حضورت بخوره حالا فاصله لین کلاسا برو خوش باش با رفیقات …

برا خونمون مشتری اومده …
اومده دره یخچالو باز کرده…
اگه یه دقیقه بیشتر میموند فک کنم میومد فیس بوکه منو چک میکرد
الان دچار اختلال موقعیتی قرار گرفتم که اینجا خونه اونه یا ما

دیشب با خانواده رفته بودیم بیرون تفریح و خرید باران هم در حد نمه بود میومد و قطع میشد اون وقت تو کفش فروشی سه تا دختر بودن داشتن چکمه تا زیر زانو میخریدن که پاشون کنن همین الان
من به این ملت سرخوش چی بگم

اقا یه بار لبام خشکی زده بود مامانم گف واس که خوب شه موقع خواب رژلب بزن خوب میشه اخه فرداش کنفرانس داشتم.صب که از خواب پاشدم دیدم لبام گنده شده.رفتم که رژلبو بپاکم دیدم اصن پاک نمیشه.وقتی که رو رژلبو خوندم نوشته بود:24ساعته و حجیم کننده.تازه رنگشم قرررررررمز بود
من:(
بقالی سر کوچه:*
احالی محل:*
بچه های کلاس:)

اعتراف میکنم یه بار رفتم مغازه که چشمم به یه بسته رنگارنگ افتاد اونو خریدم شروع به خوردن کردم اقا نصیب هیچکی نکنه دیدم مزه روغن میده یه دفعه دیدم نخ هم توش هست إ پ اون شکلات نبودو شمع بود

یه دبیری داشتیم(صالحی) یه بار سرکلاس انقدر از دست بچه ها عصبانی شد که گفت 30 تا گوساله تو این کلاس درس می خونن، آقا بدشانسیش اونروز یه بچه ها غایب بود و بدشانس تراز اون من، پاشدم گفتم آقای صالحی فلانی غایبه هاااااااااا!!!!
کلاس ترکید……..
وسیل فوحش ها بود که نصیب من شد و آخر سر هم هم تنبیه شدم و هم اخراج از کلاس.

دوران دبیرستان یه معلم عربی داشتیم به نام آقای صالحی، تکیه کلامش این بود: هرچی به این گوساله ها میگم کره خرا درس بخونین نمی فهمم

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !