خاطرات خنده دار

تقریبا 7-8 سال پیش بود که بابام و داداشم نمی دونم سر چه چیزی بحثشون شد …

.
.
.
.
بحث طولانی شد و آخر به اینجا کشید:
داداشم:بابا تو اصلا منو درک نمیکنی !
بابام:من همینم
داداش عصبانیم:برو بابا تو اصلا منطقی نیستی
بابای عصبانی ترم:منطقی هیکلته !!!
ینی من و داداشم منفجر شدیم از خنده 🙂

 
عاقا خواهرم از اولین سفرهوایش این طورتعریف میکنه که:‏ داشتم مسیر فرودگاه رو خیلی شیک ومرتب و باکلاس طی میکردم و چمدون رو هم میکشیدم؛ نگاه زیاد سمتم بود ولی توجهی نکردم؛ یدفه شنیدم یکی میگه:ببخشید خانوم چمدونتون اونجا افتاده وای نگاه کرده فقط دسته چمدون تودستش بوده
؛ خواهرم %‏_‏%
مسافران‏ @‏‏_‏‏@‏
باکلاسی‏ ^‏‏_‏‏^‏

 

 

کیلیپس سارا از سمت راست متمایل به بالا تو روده کوچیکتون اگه دروغ بگم ^_^
خدمت شما عرض شود ما یه دخمل همسایه داریم( بجز سارا ) حدودا 3/5 سالشه
این کوچولو دیروز با مامانش اومده بودن خونه ما
منم رفتم بیرون و واسش کلی وسایل گرفتم و اوردمش خونه تا بخوره
ناگهان یه دفعه برگشت گفت: داداسی ؟؟؟
من: 0_o , جون دلم خوشمل خانوم ؟؟
نفس(بچه همسایمون) : گاگا دالم ^_^
من: چِِی ؟؟ چی داری ؟؟ 0_o
نفس: گاگا دالم دیجه ^_^
من:بیا بغلم ببرمت پیش مامانت ببینم چته ؟؟
بغلش کردم بردمش پیش مامانش
من: خاله این چی میگه ؟؟
مامانش: کی چی میگه ؟؟ 0_o
من: نفسی به مامانت بگو تو اتاق به من چی گفتی ؟؟
نفس: مــَمـَــن من گاگا دالم
مامانش: ای فدات بشم نفسم , بلاخره شکمش کار کرد بچم , دو-سه روزی بود دستشویی نکرده بود
من و مامانم : ^_^ 0_0
نفس و مامانش: ^_^ ^_^
گاگا: @_@
پی پی: *_*
عـَـن :#_#
ادبیات بچگانه ش مستقیم تو حلقم

 

یــه بــار داشتـــم سیــب زمیــنی ســرخ میکــردم
بعــد هیــچ کــس نیــومده ناخنــک بــزنــه
تـــو فــاز ایــن بــودم کـــه مــن چقــد تنهــام
هیــچ کــس نیــست حتی بــه سیـــب زمیــنی هایــی که ســرخ کــردم
ناخنک بــزنه کــه دیــدم ..
.
.
.
.
.
.
ظــرف سیب زمیـــنی رو بــردن 😐

 

به کفش پاشنه بلند دخترا قسم راست میگم:
یه روز وانت میوه فروش تو کوچمون داد میزد آنانااااس….آناناااااس…
بابامم آناناس دوست داره رفت بخره. تا دست گذاشت رومیوه،فروشنده گفت اینا خربزه ان. بابامم خربزه خرید و اومد خونه گفت بیاین خربزه خریدم.مامانم تا میوه را دید گفت اینا که طالبین. طالبی خریدی!!!!!
(فکرکنم طالبی هم توی معدمون به خیار تبدیل میشه)
قیافه کل اعضای خانواده O_0

 

چند شب پيش عموم از دست درس نخوندناى پسرعموم عصبى شد و گفت:
الاغ…معلمت ميگه امكان نداره بتونه بتو چيزى ياد بده…
پسرعمومم برگشت گفت: واسه همينه كه ميگم بدرد نميخوره ديگه!
يعنى استدلالش از پهنا تو حلق همتون!

 

آقا گفتیم خانوادگی بریم شمال مادر بزرگه رو هم ببریم ، راهی سفر شدیم تا رسیدیم به منجیل(تو شهر منجیل همیشه باد شدید میوزه،واسه همین توربین بادی زیاد گذاشتن)همین که چشم مادر بزرگم افتاد به توربینا گفت:خدا خیرشون بده ننه،میگم چه باد خنکی میاد،نگو پنکه گذاشتن تو خیابون!
اینم چشمای ما تو اون لحظه ⊙⊙

 

پسر دخترخالم 4سالشه(همون گودزیلای خودمون)برگشته به خالم میگه:مامان بزرگ…..یادته بچگیات به “لباسشویی” میگفتی “لباس چولی”؟!!!!!!!!!!

 

 

اقا امسال چون درسامون داره سخت میشه مارو تابستون هم میبرن مدرسه(البته اضافه کنم تیزهوشانم)….مدیر هم واسه بالابردن روحیه ما چندتا از سال چهارمی های پارسال و 2سال پیش رو که رتبشون خوب شد اورد تا برامون صحبت کنن که چقدرو چیجوری درس بخونیم….
الان ما رفیقا با این حرفایی که زدن به یه نتیجه رسیدیم و برناممون واس سال چهارم شده این:
بعد ازاینکه ازمدرسه تعطیل شدیم باید یه 3-4ساعت درس بخونیم بعدش بشینیم حالا یه ذره کنارش درس بخونیم تا واسمون یکنواخت وخسته کننده نشه. بعد وقتی خسته شدیم میتونیم بریم خیلی راحت درس بخونیم….حالا اخر شب اگه اگه اگه اگه وقت اضافه اوردیم تازه میتونیم بریم یه ذره دیگه هم درس بخونیم…خوبه نه؟ تازه شادیمونم این باشه که فردا صبح بشینیم کنارهم ببینیم چه کتابی رو(بجای فیلم)تموم کردیم وبخندیم…
بععععله یه همچین ادمای خوشبختی هستیم ما…

 

رفته بودیم روستای یکی از اقوام!
صبح مامانم واسه نماز صبح صدام کرد هرکاری کرد بیدار نشدم
رفت داداشمو صدا زد اونم بیدار نشد
این فامیلمون تو حیاطشون یه الاغ داشت
همون لحظه خره چندبار عَـــرعَــــر کرد
مامانه خجسته دله من برمیگرده میگه: نیگا کن! خر داره ذکر میگه
شما یه خر هم نمیشین؟؟؟؟

تازه امروز داشتم از حیاط میرفتم بیرون!
با الاغه چشم تو چشم شدم
با تاسف سر تا پام و نیگا کرد نوچ نوچی کرد و رفت :/

 

تو فیسبوک تو یکی از گروه ها رفتم این پستُ گذاشتم “دخترای خوب مثل سیب روی درخت هستن
بهترین ها در بالاترین نقطه درخت قرار دارند،
به دست آوردنشان ماشین شاسی بلند می خواهد”

اینم کامنت پسرا

– ولی من با سنگ میزنم از اون بالا میافته پایین
– منم با چوب میزنم بهتره
– صبر میکنیم برسن از درخت بیافتن
– تا رسیدن سیب میریم گیلاس میخریم میخوریم
– آخرشم ماشین شاسی بلند پیدا نمیشه همونجا میگنده.
– اره بابا میگنده بعدشم خودشو میندازه رو اولین رهگذری که رد شد
– آنقد میمونن اونجا تا خوراک کلاغ ها بشن

 

 

خواهرم واسه درد زانوش رفته بود دکتر،یه قرص داده بود بهش حالا اومدیم خونه بروشورشو ببینیم ، به همین در ِخودکار قسم یه برگه آ3 توش بود پشت و روش هم پر بود از نوشته ! گفتم احتمالا به 100 زبان زنده و مرده دنیا توش نوشته با تجویز پزشک مصرف شود !خخخخخخ !
حالا داشته باشین !عوارض :
سر درد ، سر گیجه ، تهوع ، خونریزی معده ، خونریزی چشم ، کور شدن موقت ، مرگ ناگهانی !
یه نگاهی بم کرد و گف : اگه دردش بیشتر شد زانومو قطع میکنم ! بهتر از کوری و مردنه ، والا !
حرفش خیلی منطقی بود !

 

آقا با پدربزرگ،مادربزرگم داشتيم قسمت اخر سريال يوسف پيامبر رو ميديديم.
يهو بابا بزرگم گفت:
حضرت يوسفم سيد بوده؟ ؟‌؟ ؟؟؟
قيافه ي من:O-O
قيافه مامانم: 😕
قيافه خواهرم:OoOoO-OoOoO
بابام منو خواهرمو به خاطر جويدن مبلا پرت كرد بيرون.

 

 

دختر عمم اس داده میخوام برم فیس بوک؟؟؟
بش گفتم برو بازار فیس بوک را بگیر نصب کن
.
.
.
.
.
از از بازار موبایل زنگ زده:من بازارم. کدوم مغازه برم؟!!
به همین سوی مبایلم!!!
سهراب قايقت جا داره داداش؟ منم سوار كن 😐

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !