خاطرات خنده دار

یه دختره رو دیدم که داشت با سگش تو پیاده رو قدم میزد، گفتم :وای چه هاپوی با مزه و قشنگی…
دختره رو به سگش کرده و میگه :پشمی بگو مئیسی عمو
من موندم منظورش تشکر بود و یا هم نژاد کردن من با سگ

 

دیشب دوتا اس از دوتا ازهمکلاسیای قدیمم ب فاصله چن دیقه واسم اومد ، منم دیدم اس جدید توگوشیم ندارم اس اینو فرستادم واسه اون ، اس اونو فرستادم واسه این !!!!
چن دیقه بعد یکیشون اس داد : بهتره نداشته باشمت تااینکه داشته باشمتو ندونم با چن نفر شریکم…!!
ینی چ اتفاقی میتونه افتاده باشه ؟!!! 😐

 

من در خدمت شما هستم با سری داستان های مخاطب های خاص و عام من
خو کدومشو بگم از اولیش شروع میکنم:دی
یه مخاطب خاص داشتم که بعد ترم اول سال اول دبیرستان فهمیدم داره ازدواج میکنه چقدر گریه کردم چقدر ناراحت بودم یه بار به فامیلش زنگ زده بودم گفته بود رفته برا خرید لباس عروسی دیگه از حال و روزم نگو و نپرس فکر کنم عصر اون روز بود که بهم زنگ زد زیاد یادم نمیاد چی گفتیم فقط چند خطشو یادمه به ترتیب زیر بود
من:اوه اوه  مینا تو برا اونی مبارکت باشه
مخاطب خاص:اوه اوه نه من تورو دوست دارم خودمو میکشم
من:اوه اوه نه من بدون تو میمیرم اوه اوه
مخاطب خاص:منم بی تو میمیرم اوه اوه
و این داستان تا نیم ساعت بعدش هم ادامه داشت
از این به بعد کارمه بیام فور جوک از این پستا بذارم پس از همین الان شروع کنید لایک کنید تا جورابامو نکردم تو حلق کامران و حامدا

 

یه روز رفته بودیم سالن فوتسال. من دیر رسیده بودم. تیم حریف یه مهاجم داشت که هیکلش به کشتی کج کارا میخورد!
خلاسه رفتم تو زمین . سمت راست تو دفاع وایستادم. بازی شروع شد و همین که بهم پاس دادن بازیکن هیکلی هریف مثل تانک دوید سمتم ، منم یه لایی با حال بهش زدم (همه خندیدن) و رفتم سمت چپ زمین ، دوباره دوید سمتم ،( ایندفه می خواست پام رو بزنه) منم یه لایی فانتزی دیگه بهش انداختم و رفتم سمت راست زمین . ( سالن پره صدای خنده شد) . یه نگاه معنی داری کرد و دوباره دوید سمتم .
اشهدم رو خوندم و یه ژست گرفتم ، قبل از این که برسه بهم پاس دادم به دروازبان و مثل میگ میگ فرار کردم سمت درب خروجی .
من 🙁 چون تا خونه دویدم
جان سینا :((
میگ میگ :))

 

زنگ تفريح شد؛يكي از پسرام بدو بدو اومده پيشم؛يه سيب گنده قرمز تو دستشه؛دستشو دراز كرده طرفم ميگه:اجازه سيب نمي خورين؟
گفتم:نه؛ممنونم خودت بخور.
ميگه:اجازه بگيرين ديگه؛من سيب دوس ندارم ميدم به گاومون بخوره‏!‏‏!‏O O
تو دلم يه بي شعور کثافتي نثارش كردم‏!بي ادب منو با گاوشون…‏!‏

حالا زيادنخند؛اين بچه ها دو زبانه ان؛متوجه معني جمله هاشون نيستن‏!‏‏!‏

 

یک سال ساعت دوازده شب داشت برف میومد
ما هم خوشحال فردا تعطیله
یهو قطع شد بارون اومد برفا آب شد بارونم بند اومد
کم مونده بود نصفه شبی خورشید شروع کنه به تابیدن !!!:|

خاطرات دهه شصتیا وهفتادیا:
یادش بخیریه تفریح سالمی که داشتیم تونوجوونی این بود
که شب بابچه های محل میشستیم راجب جن وروح صحبت
میکردیم وهممون زهره ترک میشدیم…
یه زمانی مچ دستمونو گازمیگرفتیم بعدباخودکاربیک روی
جای گازساعت میکشیدیم،مامانمونم واسه دلخوشیمون
ازمون میپرسیدساعت چنده ومام ذوق مرگ میشدیم…
اون موقع شلوارباباها اندازه پرده خونمون چین داشت…
یه زمانی براامتحان بایدازاون ورقه هاکه بالاش آبیه میگرفتیم میبردیم مدرسه برای امتحان دیکته!
یادش بخیرحاشیه دورفرش جاده اتومبیل رانیمون بود…
سلامتی دهه شصتیاوهفتادیا که ماشین کنترلی نداشتن ولی
یه نخ دومتری به ماشین پلاستیکشون میبستن وذوق دنیا
رومیکردن که ماشینشون دومتری عقب ترازخودشون راه میره…

 

عاغا دیشب از بلندگوی خوابگاه اعلام کردن که آب خوابگاه تا مدت نامعلومی قطع خواهد شد، لذا برای مصرف خود آب ذخیره کنید…!!!!!!!
من و هم اتاقیم طی یک عملیات فوق سریععععععععععع با پارچ ها و لیوان ها و حتی شیشه مرباها دویدیم سمت آشپزخونه تا پرشون کنیم!!!!!
(تازه اون یکی هم اتاقیمم با تشت ها دویده بود سمت حموم!!!!!!!!!)
تو آشپزخونه پشت سرمون صف طویلی تشکیل شده بود واسه پر کردن ظروف… دوست منم که پترس!!!!! تا پر شدن همه ظرفامون به هیشکی اجازه نداد حتی یه لیوان آب کنه!!!!!!
هیچی دیگه، همین که ما ظرفامون پر شد آب هم قطع شد!!!!!!!!
و من و دوستم طی یک عملیات فوق سریع تررررررر آشپزخونه رو ترک کردیم 😀
و فعلا هم جرئت نداریم پامو از اتاق بیرون بذاریم…
آخه همچنان پشت در اتاقمون کمین کردن تا حالمونو بگیرن 😀

 

وقتى كوشولو موشولو بودم
وقتى يه چيزى ميرفت تو چشمم
پلك بالاييمو مياوردم پايين و اين جمله رو ميگفتم: (گوساله در شو ننتو گرگ خورد) و با گفتن اين جمله آشغال از چشمم بيرون ميومد و آروم ميشد.
منم باخودم ميگفتم عجب نابغه اى هستم^_^
آره همچين گودزيلاى جيجرى بودم:-)))))
هه هه به خودتون بخندين

 

بامامانم از بیرون میومدیم جا کفشی نگاه کرد دید داداشم با صندل رفته بیرون
برگشته میگه:هزار بار بهش گفتم وقتی میری بیرون کفش بپوش که یه وقت بیرون دعوات شد با لگد بکوبونی و شکم طرف بخوابه دیگه بلند نشه.
قیافه من:!!!!!!!!!! o_O
مامان دعوایی دارم من…

 

ای خــــدا . . .
ینی ما از معلم ادبیاتم نباس شانس بیاریم ؟ 🙁

داشت شعر معنی میکرد : رسید به کلمه “قـــافــلــه”

برگشته میگه : ” با قـــــافــِ دو نقــطه ” بنویسید 😐

آخه استادِ من ، مگه قافـِ شیش نقطه ام داریم

مدیونید اگه فکر کنید یه بارم به سین گفت : سینِ سه دندونه 😐

 

آقا تو این فیلما دیدین یکی سره یه موضوعی فردین بازی در میاره و چاقو میخوره؟بعدش با اونی که سرش چاقو خورده تریپ عشق است صحبت میکنه؟؟
آقا تو هفته ی پیش ما دیدیم دو نفر مزاحم یه زوجه جوونی شدن ما هم جو گرفتمون گفتیم بریم کمک.تو این گیر و دار نامردا یکیشون چاقو زد تو شکممو بعدش فرار کردن.بعد اون پسره و دختره که به خاطرشون چاقو خورده بودم اومده بودن بالا سرم تیریپ عشق است برداشته بودن.منم که از درد داشتم به خودم میپیچیدم یه دونه با پشت دست زدم تو دماغ پسره.آقا دماغش شکسته حالا اومده ازم دیه دماغشو بگیره!خدایی یه چاقو بکنم تو نافش بکشم تا زیر حلقش؟؟!

 

یه گودزیلا داریم 6 سالشه خخخخ
رفته بودیم مسافرت تو راه ماشینمون گیر کرده بود تو چاله….
یه دفه میگه: برای سلامتیه شیطونه که از سر راهمون بره کنار صلوات خخخخخخخخخخخخخ
ما:…….
ابلیس:……..
گودزیلامون:………..

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !