خاطرات خنده دار

یه بار با رفقا رفته بودیم دربند. رفتیم توی یه قهوه خونه . یه آقای غول پیکری پشت دخل نشسته بود. نشستیم روی تخت ، من بلند صدا زدم : گـارسـون!!!
یهو اون آقا گندهه برگشت گفت : گارسون و زهر مار! نوکر باباتم مگه؟ پاشو بیا اینجا بگو چی میخوای کوفت کنی؟!
اون روز زهـرمارم شد 🙁
خودتونو بذارید جای من

***************

زمـــانٍ دانشجـــویی مـــامـــانم یادمــــه 5سالم بودش, یه بار منُ بــــرد دانشگـــاشون! این هم کلاسیـــاش كچـــلم کـــردن انقـــد حرف میــــزدن!
یکشیـــون گف: امیـــــر به مــــن بگــــو خالــــه سمیـــــرا!
مــــن: عه شمـــا سمیــــرایی؟! همـــونی که بـــابـــاش زندانٍ؟! شوهـــرش معتـــادٍ؟! خـــودتم میری دزدی؟! :))
آقــــا ندیدین چی شد که؟!
سمیــــــــرا: کی این حــــرفارو بهت زده؟!
مـــن: مـــامـــانم همیشه به بـــابـــام میگه!!!!!!!
دعـــواشونُ یه ذره یادمـــــه! ولی دعــــوایی که مـــامـــان خانــــوم باهام کردُ هیـــچ وخ یادم نمیــــره!
خــــو مــــامــــان خانـــــوم این حرفا چی بوده جلــــو بچه میــــزدی؟! 🙁

***************

اعتــــراف میــکنم یه بــار یه دختـــــرٍ بهم گف : خوشگلـــــه دوس دختــــر داری؟!
مـــــن: بلــــــه!
یــــارو: بلـــــه و بلا , بلـــــه و آرپیچـــــی! چرا بهش خیـــانت میکنی؟! چـــــرا جوابٍ منُ دادی؟! خدا میدونه کارتشو در آورد بهم داد گف: هـــر وخ ازش سیــــر شدی بهـــم زنگ بـــزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اعصـــاب تعطیلن بعضیـــــا به قـــرآن!
همی مونده بود با اون فولاد زره دوس شـــــم:)

***************

تـو اتوبـوس نشسته بـودم یـهو یـه پـیرمرده اومد سوار شـد ، یـه نفرم اومـد مثلـاً فردین بازی در بـیـاره بلـند شـد گـفت حاج آقا بـفرمـا بشین ، پیرمرده گفت نمی شیـنـم شما بـفرمایید. یارو گفـت نـه حاجی باید بشیـنی! پـیرمرده گفت نمی شیـنـم برادر من! شما راحت باش.
یـه دفه یارو قاطی کرد گفـت : حاجی بهت میگم بشین بشین دیگه! پیرمرده گفت : نمی شینم آقا مگه زوره؟؟!
من 😐
بلند شدم که مثلاً وساطـتت کنم خیـر سرم ، گفتم : آقا بشین زشته نمیخواد بـشـینه دیگه چه اصراریه؟
یـهـو پیرمرده برگشت گفت : اصلاً من می شینم جای این آقـا! حرفیه؟!
من 😐
جـمعیت 😐
پیـرمرده :))
اون یــارو :)))
خو لامصبا می گفتید از همون اول میخواید منو از جام بلند کنید دیگه !
همشهریان مردم آزاره داریم؟!

***************

یادم میادقبلامعلممون گفت پردرامدترین شغل موادمخدره.
دوستمم ازاخرکلاس دادزدچراافغانستان انقدگدای!
معلممون موندچی بگه.

***************

هی خدا اهای دهه شصتیا بیان دهه هشتادیا رو ببینی هی از ماها مینالیدین خدایی سال اول دبستان از ما میپرسیدن میخوای اینده چی کارا کنی مام در کمال صداقت میگفتیم درس بخونیم هی حالا از این دهه هشتادیا بپرس دماغ عمل کنم گونه پروتز کنم اصن ی وضی:D

***************

از بيرون امدم خونه ديدم گدزيلا خواهرم خونمونه<بچش دهه هشتاد> گوشيمو گذاشتم رو بخاري رفتم تو اتاقم ك لباسامو دربيارم بعدشم سرم بند شد ب نت بعد30 دقه ديدم ي دودي راه افتاده بو سوختني مياد رفتم ديدم بله كره خر بخاري رو تا آخرزياد كرده گوشي ماهم نابود شده بعد امده ميگ يامين يامين گوشيتو سرخ كردم
من :’-(
گودزيلا :-))

***************

ديروز رفتم خونه مامانبزرگم.دوستشم اونجابود.به مامانبزرگم ميگم:بابامو راضيش ميكني تابرام ايفون4 بخره.؟دوستش برگشته ميگه:وااا اولا اخه فورتاايفون ميخاي چيكار؟ ثانيا من ميدونم فورتا يعني چهارتا .سوما براهرخونه اي يه ايفون بسه!
من:|
دوست مامانبزرگم:))
مخترعين توقبرشون~~~
الان واقعا من چي بگم ديگه!!!!!!!!!

***************

شمايادتون نمياد يه زماني وقتي مي خاستيم يه فيلم ياكليپ از اينترنت دانلود كنيم زيريه سقف به پااينترنت پيرمي شديم فقط يكي نبود بياد عقدمون كنه‌! واسه همينم مامان بابامون اجازه نميدادن زياد باهم باشيم مجبورمي شديم وسط كار بهم بزنيم!!!!!يادش بخير

***************

من هر وقت حوصله ام سر می ره یه اس ام اس به یه شماره اتفاقی می دم با این مضمون: جنازه رو قایم کردم، حالا چیکار کنم؟

یادش بخیر چقدر اسکل بودم. نیم ساعت دست به سینه میشستم تا مبصر اسممو جزو خوبها بنویسه. بعد معلم میومد بدون نگاه کردن به لیست خوبها و بدها تخته رو پاک میکرد
و چقدر اسکلتر بودم که زنگ بعدی هم دست به سینه میشستم

***************

تو آموزشی قبل از اینکه لباسای نظامی رو بپوشیم من ظرف غذامو گم کردم .رفتم وسط آسایشگاه داد زدم هر کی ظرف غذای منو برداشته بیاره و گرنه میرم به تیپ آموزش میگم بیان کوله همه رو بگردن .نقشه ام گرفت یکی از بچه ها ظرف رو آورد و گفت پیداش کردم.
نیم ساعت بعد از پوشیدن لباسهای نظامی و همشکل شدن دور هم نشسته بودیم داشتم برا یکی از بچه ها تعریف میکردم که “یک نامرد کثیفی از همین روز اول دزدی ها شو شروع کرد آشغال ظرف غذای من رو دزدید منم تهدید کردم و اونم پس داد”
وقتی داشتم براش تعریف میکردم یکهو متوجه شدم که طرف خودشه و من دارم برا خودش تعریف میکنم
وای که این 45 روز آموزشی چه به من گذشت
بدشانسی که تو رژه هم کنار من بود

***************

بعدازظهر عاشورا هر سال همه فامیل برا پختن شله زرد خونه مامان بزرگ جمع میشن.پارسال هم همینطور. پسر دایی 8 ساله شر ما هم داشت بچه ها رو تو حیاط سازماندهی میکرد ولی خیلی هم سرو صدا و فضولی میکرد.که باباش گفت بیا بشین میلاد بسه دیگه .اونم گفت “نمیخوام سبیل مرغ” بعد هم سریع رو به بچه ها گفت “سبیل بابام شکل پشت مرغه ”
دیگه تصور کنید ما تو اون شرایط چند متر از زمین رو گاز گرفتیم و کندیم نزدیک بود به نفت برسیم

***************

عاغا چشتونروز بد نبینه! دیروز رفتیم حموم یهو آب قطع شد! با ناله مامانمو صدا کردم میگم آب قطه مامااااااان!
با عصبانیت بهم میگه خب چیکار کنم! (حیف ک مطمئنم سر راهی نیستم!) منم با خونسردی گفتم : لپ تاپمو واسم بیار! عاغا جواب داد! با یه ظرف آب گرم اومد!!!!!!

***************

دهه شصتیها یادشونه کلاسامون پنکه توش نبود معلم اخلاق نداشت زنگ تفریح رو با چکش میزدن نیمکت کلاس یادگاری ده سال قبل هم روش نوشته بود یه روز طول میکشید کتابهامونو جلد کنیم تا خراب نشه . دفتر کاهی رو برا مشق یه دفتر صد برگ واسه املا با جلد پلاستیکی قرمز یکی ابی واسه تمرین ریاضی
یاد اون روزها بخیر

 

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !