خاطرات بامزه

با بابام حرفم شده، می گه: واسه خاطر چهل تومن یارانه باید این الدنگ رو تحمل کنیم!

نشسته بودم سر کلاس، مامانم بهم اس ام اس داد: بابای بدبختت داره ترمی 700 هزار تومن برای دانشگاهت پول می ده، اون وقت تو سر کلاس گوشیتو چک می کنی ببینی کی SMS داده الاغ؟

نصف شبی خواب بودم دختر خاله ام 5 سالشه، اومده بیدارم کرده می گه خواب دیدم شرک (Shrek) داره منو می خوره. بعد با گریه می گه: برو CDش رو بیار بشکونیم!

خواب بودم، پسرداییم رفته سر وقت گوشیم، اسم خودش رو به Irancell تغییر داده، روز و شب بهم SMS می ده: مشترک گرامی روز جهانی معلولین ذهنی بر شما مبارک!

زن داداشم (که نو عروس هم هست) با عشوه به داداشم می گه: مهرداد! اگه چی بشه تو منو می بری طلاق می دی؟ داداشم خیلی جدی برگشته می گه: اگه سکه برگرده به همون 400 تومان!

با مامانم رفتیم مغازه تعمیرات تلفن که تلفن بی سیم خونه رو بدیم درست کنن. آقاهه تلفن زد به پریز، بعد با موبایلش زنگ زد که ببینه زنگ می خوره یا نه. تلفن که زنگ خورد مامانم به من گفت: این آقاهه شماره ما رو از کجا داشت؟

به خاله ام که در آمریکا زندگی می کنه با کلی ذوق و شوق گفتم: خاله! من خیلی دوست دارم بیام اون جا زندگی کنم. برگشته می گه: خوب این جا کسی رو داری بری پیشش؟

تلویزیون داره یه برنامه درباره علائم اعتیاد نشون می ده. هر علامتی که می گه، مامانم زیر چشمی با شک منو نگاه می کنه!

با دختر خالم رفته بودیم بیرون، نامزدش ما رو دید، اومد جلو گفت: این پسره کیه؟ دختر خالم هم اومد تریپ دفاع از من بیاد، گفت: هر خری که هست به تو چه؟

چند سال پیش چادر مادرم رو سرم کردم برای خنده… مادرم تا منو دید دستاشو رو به آسمون برد و گفت: خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دختر نشدی وگر نه هیچ کس نمی تونست تو رو شوهر بده با این دماغت!

دختر خاله ام به بچه اش برای این که شیرینی زیاد نخوره دندوناش خراب نشه گفته شیرینی ها رو شمرده ام، اگر یکیش کم بشه می زنمت. بچه هم وقتی همه خواب بودن رفته همه شیرینی ها رو نصفه گاز زده که تعدادش کم نشه! استعدادت تو حلقم!

بابام کچله. یه بار تو حموم به جای شامپو اشتباهی به سرش کف شوی شوما زده! بهش می گیم: پدر من! روی قوطی رو نخواندی؟ نوشته کف شوی شوما! می گه: چرا، خواندم، نوشته بود: “برای سطوح صاف”!

اخبار گفت چند نفر در سوییس کشته شدن، مامانم برگشته می گه: “آخی! طفلی ها دم عیدی چه بلایی سرشون اومد!”

عمه هام اومدن خونه مون، سه تایی دارن پشت سر مادرشوهرهاشون حرف می زنند. دلم واسه مامانم می سوزه که نمی تونه تو بحثشون شرکت کنه!

دارم غر می زنم: “این چه قیافه ایه من دارم؟”
عمه ام می گه: غصه نخور، زشتا خوش شانس ترن!

دایی بابام (خدا بیامرز) وقتی ما رو نصیحت می کرد، می گفت: وقتی پدر مادراتون بهتون یه حرفی می زنند، تو روشون بگین چَشم، ولی تو دلتون بگین: کشک!

3 دیدگاه در "خاطرات بامزه"

  1. مرتضی گفت:

    کلاس پنجم بودم رفتم مدارکمو بگیرم برا ثبت نام اول راهنمایی
    مدیره برا تکمیل مدارکم گفت مرتضی عکس بزرگتر از اینم داری؟//
    منم گفتم بله قاب گرفتیم تو خونمونه
    کل دفتر منفجر شدن (منظور مدیر سن عکس ود آخا عکس برا سال اول دبستانم بود

  2. sara گفت:

    واااااااااااااااای خییییییییییییییییییلییییییییییییییییی قشنگ بووووووووووووود
    حال کردممممممممممم
    خیییییییییییییییییییلییییییییییییی وبتون جاااااااااااااااااااااااااااالبه (:

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !