جملات و دلنوشته های عاشقانه غمگین

قهوه تلخ و چای داغ دیگر چیست !
تو نباشی آب هم از گلویم پایین نمی رود . . .

.

سکوت میکنم آنقدر که فراموش کنم حرف زدن را . . .
دیگر کار من از فریاد و حرف گذشته است
اکنون گوشه ای ساکت مینشینم و دیگران را با نگاه خسته ام دنبال میکنم .

.

زندگی زمانی برایم سود داشت که تو در کنارم بودی
اما حالا که نیستی دلم یک ضرر بزرگ میخواهد
و آن مرگ است . . .


.

این روزها حالم اصلا خوب نیست
دیروز رفتم دکتر
راستش چجوری بگویم !
برایم هر روز و هر ساعت
قرص لب هایت را تجویز کرد !

.

به تمامی مقدسات جهان قسم
دیگه خسته شدم
خستگی ای که با هیچ استراحتی خوب نمیشود . . .
دیگر دنبال ” آرامش ” هم نمیروم
چون آن, مدت هاست که با من غریبه شده . . .

.

هر وقت که لبات را می بینم
یاد آبنبات های چوبی کودکی میفتم
که بدجور خوردنش وسوسه انگیز بود !

.

ای مرد
من از تو چهره ای افسانه ای
تن پوشی خارق العاده
و قصری از سکه های طلایی نمیخواهم,
این مهربانی و جذبه ات است که مرا غرق در خود کرده . . .

.

نگاهم کن
میخواهم چشم هایم را به چشم هایت بدوزم !
میخواهم به این دنیا نشان دهم که
عاشق ترین خیاط منم . . . !

.

هه پیش من حرف از عرق و مشروب میزنند . . .
آن ها نمیدانند که
ای بانو
بوی موهایت از هر چیز دیگری برایم مست کننده تر است !

8 دیدگاه در "جملات و دلنوشته های عاشقانه غمگین"

  1. مهشيد گفت:

    گاهي اونقدر خسته ميشيم كه خستگيمون “در” نميشه “درد” ميشه…!

  2. مهشيد گفت:

    اولين بار بود كه از سيگار متنفر شدم…
    وقتي لبانش بوي سيگار ميداد و من ميدانستم كه او سيگار نميكشد!

  3. مهشيد گفت:

    حاضر نبود براي آغوش من دستانش را باز كند اما براي ديگري كمربندش را هم باز كرد…!

  4. مهشيد گفت:

    به من گفت:برو گورت را گم كن!
    وحالا با گريه دنبال قبرم ميگردد!!

  5. مهشيد گفت:

    مهربانيم را چنان گرياندند كه بوي “نا” گرفت! “نا مهربان” شدم…(ممنون از سايت خوبتون)

  6. شیرین گفت:

    آتش زدن به یک “سرنوشت”کبریت نمی خواهد که !!
    “پـــا” می خواهد …
    که لگد بزنی به همه دارایی یک نفر …و …بـــــــــروی .. !!

  7. الهام گفت:

    فکر میکردم تو همدردی ولی انگار تو هم، دردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  8. At گفت:

    من چه میدانم سرانگشتش چه کرد درمیان خرمن گیسوی من آنقدردانم که این آشفتگی زان سبب افتاده اندرموی من

چیزی برای گفتن دارید ؟ بگو ببینیم !